آنکه آیات خدا را که بر او تلاوت می شود
شنیده و بر تکبر و طغیان اصرار می کند
چنانکه گویی هیچ آیات را نشنیده است
چنین کس را به عذاب دردناک بشارت ده (جاثیه-8)
Who heareth the revelations of Allah receive unto him,
and then continueth in pride as though he heard them not.
Give him tidings of a painful doom. (Al-Jathiya-8)
:: چیز بازی ::
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:40 قبل از ظهرتاریخ ارسال: پنجشنبه 4 تیر1388موضوع: اجتماعی
نویسنده: سمنزمان ارسال: 5:32 بعد از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 26 فروردین1388موضوع: شخصی
این آخرین نامه یک
نامرد است.
عطر کافور همه جا
پیچیده! همین روزها است که به خدمت شریف سربازی نائل گردم تا شاید قسمت شود و مرد
شوم. بعد از آن هم که با امروز خودم زمین تا آسمان فرق خواهم داشت و دیگر از این
نوشتهها نمینویسم. آن روزها که آمدند قرار است به شدت مردانه بنویسم و مردانه
فکر کنم و مردانه بخورم و مردانه بخوابم و خلاصه تمامی شئونات زندگیام مردانه
شوند! تازه بعد از این است که همه جای عالم مرا به عنوان آدم قبول خواهند داشت و
حتی خودم هم طور دیگری روی خودم حساب خواهم کرد.
راستش آن روزها با
ماکسیم هم تفاوت خواهم داشت، آخر او نامردانه معاف شد و من نان عرق جبینم را خواهم
خورد. امید نیک که اصلا از مرحله پرت است و آن وقتی که من مرد شدم او هنوز نامرد
خواهد بود. آن روز روشن که برسد، کارت پایان خدمتم را چنان به صورت نااهلان و
نامحرمان خواهم کوفت که گَردِ عظمتش تا آسمان هفتم قد برافرازد و سیمای وجودشان را
نوید بخش صورت سیلی خورده هم مسلکان سازد.
آن روزها که بیایند،
تخممرغ دوزرده را به همراه خواهند داشت اما امروز، عطر کافور همه جا پیچیده! باید
رفت. رفت و مردانگی را به جان خرید. رفت و در میان این کالبد خسته همسفران فراری
از مردانگی و شهامت، روح تازهای دمید.
حال دوستان عزیز، همراهان
قدیمی، یاران گرمابه و گلستان، همسفران دیروز و امروز، برادران و خواهران،
تمامی شما را به
خداوند منان میسپارم و برایتان درود میفرستم و تمامی برادران عزیزم را میبوسم. نیک
بدانید که به نیابت از شما، خاک وطن را توتیای چشم خواهم کرد.
و در پایان، زیباترین
کلمات را نثار دختر کوچولو میکنم. باشد که روزهای تخممرغ دوزرده از راه برسند و
زنگار خاطرات تلخ جدایی را از آیینه دل بزدایند.
نویسنده: سمنزمان ارسال: 9:20 بعد از ظهرتاریخ ارسال: سه شنبه 11 فروردین1388موضوع: اجتماعی
میگویند آدمها نه سیاهاند نه سفید، ذات آدمها خاکستری است، یعنی تمام اعمالشان خوب و یا تمام اعمالشان بد نیست و با دیدن چند عمل شخصی نمیتوان در مورد او قضاوت کرد و او را خوب یا بد قلمداد کرد. در اصل تمام دنیای اطراف ما خاکستری است و گاهی تفاوت میان خوب و بد قابل تشخیص نیست. این روزها خوبها و بدها خودشان را زیاد به جای یکدیگر جامیزنند و به همه قالب میکنند و اصولا دنیای به هم ریختهای شده است. گوسالهها صدای گنجشک درمیآورند و گنجشکها مانند گرگ به دنبال گوسفند میگردند و گوسفندان چوپانها را به چرا میبرند و شیرشان را میدوشند و من و ماکسیم هم شب و روز به دنبال یک لقمه نان ح... میگردیم و ماده گربههای شرکتمان هم شب و روز 9تا 9تا بزغاله به دنیا میآورند!!!
بگذریم. به حال هر آدمی هرقدر هم که خاکستری باشد، جهت حرکتش باید مشخص باشد، یعنی باید بداند کدام طرف میدان است. این جنگ، یعنی همان زندگی، هرچه که باشد آدم بیطرف ندارد و هر کسی باید جهت حرکت کلیاش یا به طرف خوب باشد یا بد. اصولا جنگی است که بیطرفش با بد فرقی ندارد!
حال با تمام این حرفها، هر آدمی که جهت دارد (که باید داشته باشد) برنامه هم دارد و برای حرکت در جهت قلبی خودش تلاش میکند. این آدم اهل بخور و بخواب و هرزه گردی نیست و اگر باشد جهتش معلوم است. اصولا 3جور حرکت داریم: اولی حرکت به سمت خوب است، با برنامهریزی و تلاش. دومی حرکت به سمت بد است، با برنامهریزی و تلاش و سومی حرکت بیتفاوت است، بدون برنامه و بیهدف و این یعنی هدر دادن نیروهای بالقوه خوبی و این همان بد بودن است.
تمام حرف من این است که اگر قرار است جهت حرکت خودمان را بدانیم و بدانیم برای چه چیزی زندگی میکنیم و برای حرکتمان برنامه داشته باشیم، و اگر قرار است مسئولانه زندگی کنیم، بهغیر از خوردن و خوابیدن و کار کردن و بزغاله زاییدن کارهای دیگری هم برای انجام دادن داریم. یعنی مثلا اگر قرار است در جهت خوبی حرکت کنیم، درست مانند یک جنگ تمام عیار، باید برای خوبی و گسترش آن و شکست دشمن برنامه داشته باشیم. یعنی آدم هرزه و بیخیال و غیر مسئول که کاری به جز خوردن و خوابیدن و کار کردن و بزغاله زاییدن ندارد، تکلیفش مشخص است. یعنی مهمترین کارما تلاش برای حرکت در جهتی است که برای خودمان متصوریم و بقیه کارها، روش زندگی و ادامه حیات است تا بتوانیم فرصت و انرژی کافی برای حرکت در آن جهت را داشته باشیم.
حال سوال این است: چند درصد از ما آدمها زندگی هرزه داریم؟! و چند درصد از ما آدمها از بدیها شکایت میکنیم؟!
نویسنده: سمنزمان ارسال: 3:0 بعد از ظهرتاریخ ارسال: پنجشنبه 29 اسفند1387موضوع: شخصی
سال 87 به پایان
رسید پس همانطور که به حسابهای سال گذشته شرکت رسیدگی کردیم لازم است که گزارش
عملکرد سالیانه زندگی خودمان را هم بررسی کنیم. سال گذشته سالی پر از اتفاقات تازه
بود. اتفاقاتی گاه ناگوار و گاه بسیار زیبا. اما در میان تمامی این اتفاقات آنچه
را برایم مهمتر بود مینویسم.
اولین اتفاق
روبرو شدن با
بزرگترین ترس زندگیام تا به امروز و گذشتن از آن بود که احساس آرامشی دوباره را
برایم به ارمغان آورد. از بزرگترین حصار فکری و احساسی خود عبور کردم و آزاد شدم.
دومین اتفاق
یک بار برای خروج
از شرکت آسان افزار اقدام کردم که البته دلیل اصلی آن مشکلات روحی و عدم اعتماد
بود که تا حدودی برطرف شده است و در نهایت ماندگار شدم.
سومین اتفاق
برای اعزام به
خدمت سربازی در سن 25 سالگی اقدام کردم و در عین ناباوری، به دلیل تاخیر سه
روزهاداره پست در ارسال دفترچه من به
اداره نظام وظیفه، با 90 روز اضافه خدمت مواجه شدم. در ضمن محل آموزشم کد 226
اعلام شده است.
کد 226 : مازاد
(یعنی در روز تقسیم هر جا که نیرو لازم بود به انجا اعزام خواهید شد)
چهارمین اتفاق
کار تدریس برنامهنویسی
را به صورت جدی در آموزشگاهی در کرج آغاز کردم و در این راه تجربیات فراوانی به
دست آوردم.
پنجمین اتفاق
یکی از زیباترین
اتفاقات سال 87 آشنایی با دوستانی جدید در سفر به جزیره کیش بود. در ضمن در این
سفر به یاد ماندنی، طعم کوسه و خرچنگ و ماهی مرکب و میگو را برای اولین بار چشیدم
که در این بین خرچنگ به نظرم لذیذتر بود و کوسه هم طعم سبزیپلو با ماهی داشت.
ششمین اتفاق
عجیبترین اتفاق
سال گذشته غواصی در عمق 7 متری خلیج فارس بود که لحظه به لحظه آن را هیچ گاه
فراموش نخواهم کرد. زیبایی وصف نشدنی اعماق دریا را با تمام وجود لمس کردم.
و اما خوشایندترین
و زیباترین اتفاق سال 87 "دختر کوچولو" نام دارد.