|
و امشب ابرهایی که دست هیچ آدمی بهشون نمی رسید طوری از آسمون فرو افتادن که شهر بابل رو یک دست سفیدپوش کردن. و کدوم قدرت بی انتهاست که می تونه چنین معجزه ای رو به وجود بیاره؟ اما حیف که آدمای ساده لوح زمین، مغرور از علم ناقص خودشون، با یه نگاه پر از تکبر بهت خواهند گفت: این که چیز عجیبی نیست، گرما و سرما ابرها رو به حرکت درمیارن و مه رو می سازن. بعدش با تمسخر ازت می پرسن: اونقدر جاهلیم که تو عصر نانو تکنولوژی با دیدن یه مه ساده تعجب کنیم؟ و بعد دوباره می گن: علم بشر سالهاست که از این چیزا گذشته. اینا تفکرات عصر جاهلیته. چشماتو باز کن اینا فقط چند تا ابر ساده هستن. اما کاش از خودشون می پرسیدن که آیا تمام علم انسان می تونه برای یه لحظه که شده یه شهر رو تو چنین مه عجیبی فرو ببره؟ یا حالا که این اتفاق افتاده تمام علم بشر برای یه لحظه بر طرف کردن این مه کفایت خواهد کرد؟ غیر از خدا کی می تونه؟ اگه دوست داشته باشه این شهر برای همیشه زیر ابرها مدفون می شه. اما حیف که همه چیز در مقابل علم بشر ساده و ناچیزه حتی قدرت خدا...
چرا باید از هیچ شهری و از هیچ قوم پیغمبری جز یونس، در وقتی که ایمانشان سود می بخشد ایمان نیاورند و تنها بین اقوام و ملل قوم یونس باشند که چون ایمان به خدا آوردند ما عذاب ذلت را در دنیا و عقبا از آن ها برداشتیم و تا زمانی معین آن ها را متمتع و بهره مند گردانیدیم. (یونس-98)
بگو در آسمان ها و زمین به چشم عقل و دیده بصیرت بنگرید تا بسیار آیات یکتایی حق و ادله قدرت خدا را مشاهده کنید گرچه هرگز مردمی را که به دیده عقل و ایمان ننگرند دلایل و آیات الهی بی نیاز نخواهد کرد. (یونس-101)
امشب دوست دارم دوتا از غزلای قدیمی رو اینجا بنویسم. یادگاری های سال 80 البته قبل از دانشگاه.
عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی برگشا دیده که این راه دراز است بسی
رفته در خواب و رقیبان دگر می گذرند ترسم از شدت سستی به ثباتی نرسی
گفته بودی که حجابی است زما تا بر دوست ما در این دایره جز خویش ندیدیم کسی
ای که در شب شکنی سر به تلالوء دادی من زما رفت و تو آمد به من از هر نفسی
خلوتی کو سمنا زان که دگر بار شکست ساز فریاد مرا ابله فریادرسی
مصرع اول این غزل از حافظ بود. اما غزل دوم
در پی باد شمالم که برد فریادم نزد آن پادشه دیر خراب آبادم
گرچه با روی خوشش نیست نظر با رخ ما از گدایی به در منزل او دلشادم
بنده عشقم و این نکته ز حافظ باشد مطربا ساز خوشی کز دو جهان آزادم
خیر دیگر به جهان نیست به جز لعل لبش من به امید چنین باده شیرین زادم
دولت وصل تو را با من مسکین چه عجب ساقیا لطف نمودی، نرود از یادم
می سپارم به غمت کشتی بنیاد مگر تا به گرداب رخت غرقه کند بنیادم
کام دل قیمت جان است به ویرانه ما خون دل خوردم و این نکته تو دادی یادم
با سمن باد صبا مژده شیرین آورد ناله سر داد که من با رخ او فرهادم
این غزل هم یه اشاره ای به غزل حافظ داشت. اما نمی دونم چرا امشب اینا رو اینجا نوشتم!
|