|
آسمان روشن
هوا سرد است
برف در دستان من پیدا
زمستان است
نگاهی سرد
چشمی خیره و خامش
سکوتی تلخ
گل یاسی
نه پژمرده
نه آشفته
همان زیبایی دیرین
میان برگ برگش می کند آواز
هوای عاشقی در هر گلش پیدا
ولی یخ بسته از سرما
زمستان است
میان باغ ها گل ها
هزاران بار پژمردند و روییدند
هزاران باغبان دیدند و هر سالی
به دستانی دگر افتاده پیچیدند
یاس در باغی دگر بنشسته
از هر باغبان مهجور
در دستی دگر هرگز نمی پیچد
نشان از باغبانی در میان سینه اش
یخ بسته و پیدا
دلی خاموش و در قلب سکون شیدا
زمستان است
قناری رفت
بلبل صد فغان آورد و
یک پروانه با شمعی دگر
آتش به جان افروخت
اینجا همچنان خاموش
گلی وامانده در سرما
میان انجمادش
تازه گلبرگی
نشان از عاشقی دیرین
نشان از انتظاری تلخ
هر گلبرگ خندانش
نگاهش سرد
جانش کهنه و شاید
کمی مرده
ولی در انجمادش
در میان آن همه سرمای بی پایان
دلی از مهربانی گرم
عشقی تازه و بالاتر از گرما
تنش خاموش و جان می سوزد از غوغا
خداوندا امید زندگانی در دلش پیدا
زمستان است
...
|