|
خود مرهم درد دوست بودن دیوانه هر چه اوست بودن
در خویش شکستن از جدایی آواره آنچه نیست بودن
پیمانه شدن به دست مستان اما به طریق راست بودن
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
ما باده نخورده مست مستیم ای دوست بیا که ما شکستیم
آواره میان تار و پودیم ما بین غریبه ها نشستیم
از جمله بی غمان بریدیم پیمان تو را دوباره بستیم
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
نی پیر گذار عمر هستم نی باده گسار می پرستم
نی گمشده در خیال فردا ابلیس گرفته پای و دستم
من گلبن بی قرار عشقم بالای سیه سپید بستم
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
امروز رود به پای فردا فردا بکشندمان به غوغا
کای مرده دلان دیو سیرت وامانده زکار سوز و سودا
بی دوست نشسته خفتگانید فرزانه کجا و جای شیدا
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
دیوانه مست بی خروشم هیچ است هر آنچه من بکوشم
من پیل نیم به پای سلطان چون بی رمقی پیاله نوشم
افتان و خمیده قامت از پشت جان می دهم و گران فروشم
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
گر دوری تو ز بی نیازی است جان دادن من چو سر فرازی است
ای پادشه هر آنچه هستم برخیز که وقت چاره سازی است
آنجا که تو دل بریده باشی دل دادن ما قمار بازی است
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
آسوده عنان جان بگیرم وانگه به اشارتت بمیرم
ای ساده دلان گمان مدارید در بند حقیر تن اسیرم
گر دوست بسوزد استخوانم این دست عنایتش نگیرم
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
تا می گذرد سوار ایام آسوده نگردد اسب اوهام
او چابکی از تبار ترک است دل می بردو نمی شود رام
وانجا که رسد به منزل دوست آرام که او بگیردت وام
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
در تیره شبی پیاله دستم آسوده کنار او نشستم
هیهات که او برابرم بود من دیدم و بخت خود شکستم
امروز نشسته در سکوتم با حسرت روی دوست مستم
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
من گمشده ای گدای خویم با درگه تو گشاده رویم
وامانده میان هیچ و هیچم جز نام تو بر زبان نگویم
آندم که گره ز مو گشایی دست از دل و دین و جان بشویم
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
سلطان و سرای می فروشان چون شیر میان جمع موشان
این دوری تو زغفالت ماست هیهات ز قوم خرقه پوشان
از بی خبری مرا همین بس یک دم به خوشی دمی خروشان
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
آرام گرفته پیش یاران چون دلشده ای به زیر باران
با عشق تو بر پیاده سهل است سنگینی ضربت سواران
دیوانه زغم نمی گریزد وز پیل تنان و شهریاران
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
وقت است که کشته باز بینی بر تربت ما دمی نشینی
وز خاک گدای بی فروغت صد لاله بی ثمر بچینی
تا سرو و سمن به باغ مستند غمدیده چو ما دگر نبینی
در خویش شکستم از جدایی
ای ماه شبان من کجایی
|