تبليغاتX
یاهوما
پس با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-5) و با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-6)
So, verily, with every difficulty, there is relief (Ash-Sharh-5) Verily, with every difficulty there is relief (Ash-Sharh-6)
 :: ... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 9:24 قبل از ظهرتاریخ ارسال: یکشنبه 8 بهمن1385موضوع: 

دلی دیرم که دائم مبتلا بی               به درد و غربت و غم آشنا بی

فلک از سوتن مو برحذر باش              که آه سوته‌دل دست خدا بی

 :: ... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 10:16 قبل از ظهرتاریخ ارسال: دوشنبه 2 بهمن1385موضوع: 

چقدر اين سرو درخت بى‌نوايى است. مردم بى‌خبر از همه جا مى‌گويند آزاده است اما راستى راستى خيلى بى‌چاره است. درخت بخت برگشته را يك بار مى‌كارند، صد بار بهار و تابستان و پاييز و زمستان مى‌آيند و مى‌روند و اين بى‌نوا همين طور نگاه مى‌كند. شايد آه هم مى‌كشد. كاش مى‌دانستم به چه چيزى فكر مى‌كند. البته شايد هم بدانم. شايد به آن باغبان فكر مى‌كند. همان باغبانى كه اين درخت بى‌چاره را كاشته و رفته پى كارش. اما نه، حتما به اولين بهارى كه ديده فكر مى‌كند. چقدر هيجان انگيز بوده آن بهار. تنها بهار هيجان انگيز اين درخت بى‌چاره. بعد از آن هر چقدر هم زمستان شود، سرما و برف و كولاك در كنار اين به اصطلاح آزادگى سرو كارى از دستشان بر نمى‌آيد. درخت ككش هم نمى‌گزد. وقتى هم خشك نشدى، بهار هم بى‌معنى است. وقتى زمستان برايت معنى نداشت، بهار هم جز همان بهار اول نيست. اصلا بقيه‌اش هر چقدر هم براى بقيه جذاب باشد براى اين بخت برگشته، سرد و تكرارى است. و چقدر مضحك و ابلهانه است نگاه‌هاى پر از خنده‌ى گل‌هاى يك بام و دو هوا به چشم‌هاى خسته و غمگين سرو وقتى بهار، تازه رسيده است. شاخ و برگى مى‌چرخانند، كمى آرايش مى‌كنند، كمى براى بهار تازه از راه رسيده خودشان عشوه مى‌آيند – انگار نه انگار كه همين عشوه ها را چند ماه پيش خرج بهار قبلى كرده‌اند – بعد هم بهت زده و با آن قيافه‌هاى مثل بز اخوششان نگاهى به قد و بالاى سرو مى‌كنند، كمى به او مى‌خندند، كمى هم جملات حكيمانه و فيلسوفانه نثار سكوت آن بدبخت مى‌كنند و باز هم با كلى عشوه‌ى كودكانه و مشمئز كننده مى‌روند سراغ بهار خودشان. اين سرو بى‌چاره هم كه نه عشوه‌هايش را خرج اين بهارهاى غريبه مى‌كند، نه بهار اولش را فراموش مى‌كند، نه زمستان حريفش مى‌شود و نه حرف‌هاى فيلسوفانه. پنير پيدا كردن و قورباغه قورت دادن هم كه به كارش نمى‌آيد. همين طور سكوت مى‌كند و با چشم‌هاى سرد، اين نوبهارى‌ها را نگاه مى‌كند. اما چه غوغايى است در پشت اين چشم‌ها. چه فريادهايى فروخورده مى‌شوند. چه بغض‌هايى را از ترس اين گل‌هاى ابله، به زور نگه مى‌دارد كه مبادا اشك‌هايش راببينند و مثل سكوتش نفهمند. مبادا فريادش هم به اندازه سكوتش براى اين دوباره به دوران رسيده‌ها، علف هرز چريدن‌هاى از روى بى‌دردى و سيرى شود. سكوت و انتظار براى رسيدن آخرين زمستان. درست مثل اولين بهار، بى‌نظير. سرماى بى‌انتها و تنها سرماى قابل احساس كه ارزش انتظار را دارد. اين گل‌هاى رند هم نيشخندى مى‌زنند و سرو را مضحكه خودشان مى‌كنند. حق دارند. به اين اسم "آزاده" كه مردم روى سرو گذاشته‌اند حسوديشان مى‌شود. آخر اگر مى‌توانستند اين نام را از سرو بگيرند، آن وقت چقدر براى بهارهاى دو روزه خودشان جذاب‌تر مى‌شدند. هيچ كدام از اين‌ها نمى‌دانند كه سرو چرا اينقدر آرام و ساكت ايستاده است و نگاه مى‌كند. دردش را نمى‌فهمند، سكوتش را نمى‌فهمند، بغضش را آهش را و آزادگى‌اش را. اين‌ها حرمت اولين بهار سرو را نمى‌فهمند. اين‌ها حرمت آخرين زمستان سرو را هم نمى‌فهمند. اين‌ها ارزش انتظار سرو را نمى‌دانند. نمى‌دانند اميد سرو را، نه براى ديدن بهار اول خودش، جان جان جان خودش، سرمايه سكوتش، بغض و تنهايى‌اش، عشقش، توانش، آزادگى‌اش و خلاصه همه چيزش، بلكه براى ديدن همان باغبان. همان باغبانى كه درخت بى‌نوا را كاشت، لذت اولين بهار را به او بخشيد و بعد از تحمل سال‌ها سكوت و تنهايى و درد و بهارهاى غريبه و زمستان‌هاى بى‌مفهوم، پس از چشيدن لذت آخرين زمستان، براى بردن تن خشكيده سرو، باز هم خواهد آمد.

© Copyright All Rights Reserved For Sasan Yavari