تبليغاتX
یاهوما
پس با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-5) و با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-6)
So, verily, with every difficulty, there is relief (Ash-Sharh-5) Verily, with every difficulty there is relief (Ash-Sharh-6)
 :: ... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 5:40 بعد از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 29 اردیبهشت1386موضوع: شعر

بی‌قراری‌های دل دامن گرفت

اندکی بهر خدا غمخوار باش

عاقبت بیگانگی از سر گذشت

رحم کن درد مرا تیمار باش

مانده‌ام در کنج سرد خستگی

یارب آن دستان گرم یار کو؟

واندرین زندان مرگ‌اندود شهر

آشنایی‌های آن دلدار کو؟

امشب از صحرای دوری آمدند

دوستان آرام جانم می‌برند

کس نمی‌گوید که اینان کیستند؟

وای بر من دلستانم می‌برند

اینک ای باران غم بر من ببار

همرهانم همرهانم نیستند

در جدایی آشنا می‌پرورند

بی‌نشان از بی‌نشانم نیستند

 

 :: زمستان اخوان ثالث :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 7:32 بعد از ظهرتاریخ ارسال: سه شنبه 25 اردیبهشت1386موضوع: شعر

سلامت را نمى‌خواهند پاسخ گفت،

سرها در گريبانست.

كسى سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز  پيش پا را ديد، نتواند،

كه ره تاريك و لغزان است.

وگر دست محبت سوى كس يازى،

به اكراه آورد دست از بغل بيرون،

كه سرما سخت سوزان است.

 

نفس، كز گرمگاه سينه  می‌آيد برون، ابرى شود تاريك

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.

نفس كاينست، پس ديگر چه دارى چشم

زچشم دوستان دور يا نزديك؟

 

مسيحاى جوانمرد من! اى ترساى پير پيرهن چركين،

... هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آى

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوى، در بگشاى!

منم من، ميهمان هر شبت، لولى وش مغموم.

منم من سنگ تيپا خورده ى رنجور.

منم، دشنام پست  آفرينش،  نغمه ى ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم.

بيا بگشاى در، بگشاى،  دلتنگم.

 

حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت  پشت در چون موج می لرزد.

 

تگرگى نيست، مرگى نيست

صدايى گر شنيدى، صحبت سرما و دندان است.

 

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را كنار جام بگذارم.

چه مى گويى كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مى‌دهد، بر آسمان اين سرخى بعداز سحرگه نيست.

حريفا! گوش سرما برده است، اين يادگار سيلى سرد زمستان است.

و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نُه توى مرگ اندود، پنهان است.

 

حريفا! رو چراغ  باده  را  بفروز، شب با روز يكسان  است.

 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان،

نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،

درختان اسكلت‌هاى بلورآجين،

غبارآلوده مهر و ماه،

زمستان است.

 

 :: گل سرخ :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 10:15 قبل از ظهرتاریخ ارسال: سه شنبه 11 اردیبهشت1386موضوع: شعر

گل سرخ آشنایی، عجب از شب جدایی

نتوانمت ربودن که به باغ آشنایی

من از این خرابه منزل به کجا گریزم امشب

که ز مغز استخوانم برسد به تو صدایی

نه عنان خویش دارم نه توان با تو بودن

نه امید آنکه شاید به برم شبی بیایی

چو به دیده دوش گفتم که نبیندت به بستان

چه کنم خیال خود را که ندارد او رهایی

ز سرودنم چه حاصل که در این سیاهی شب

نرسد به گوش سلطان غم سینه گدایی

نتوانم از نگاهت چو سمن کناره جستن

که نیارزد این نصیحت به نگاه دلربایی

 :: خلیفه خدا :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 10:54 قبل از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 8 اردیبهشت1386موضوع: اجتماعی

و چقدر مشرکند آن‌هایی که خدا را می‌پرستند و روزگار را و سرنوشت را و تقدیر را و شانس را به خاطر تلخی‌ها لعن می‌کنند. همین است که با اطمینان می‌گوید "وخدا را آن طور که شایسته شناختن بود نشناختند". چقدر تلخ است این نشناختن‌ها. چه دردآور است این دوستی‌ها و این پرستش‌ها. همین است که می‌گویم عشق بدون شناخت شرک است، کفر است. حالا می‌خواهد عشق علی باشد، عشق حسین باشد یا حتی عشق به خدا باشد. فرقی نمی‌کند، کفر است. وقتی خدا را به خاطر خدا بودنش و به خاطر شناختی که از او داری نمی‌پرستی و نمی‌دانی چه کسی را می‌پرستی و دوست داری، یعنی هر کسی هم به جای او بود دوستش داشتی. یعنی این خداییت خدا نیست که موجب محبت است، شیرینی روزگار و بهشت و حور و پری را می‌پرستی. این همان نان به نرخ روز خوردن است.

 

روزی آن‌ها اعتراض کردند که خداوندا ما که تو را می‌پرستیم پس این انسان را برای چه خلق می‌کنی؟ اصلا چرا خلیفه خدا؟ این لقب و اسم و تعارف نیست. خدا با کسی شوخی و تعارف ندارد. بعد بنازم به این جوابی که خدا به آن فرشته‌ها می‌دهد. خوب توجه کنید کیف دارد شنیدن این جمله. می‌گوید "خدا اسماء را به انسان آموخت و بعد حقیقت آن‌ها را به فرشته‌ها عرضه کرد و فرمود اگر راست می‌گویید اسماء اینان را بگویید" بعد که آن‌ها حسابی کم آوردند به انسان می‌گوید حالا آنچه را که نمی‌دانستند به آن‌ها بیاموز. اما این اصل ماجرا نبود. هنوز جای کیف دارش مانده. تا اینجا نمی‌گوید این اسماء که گفت چه چیزی هستند. بعد می‌آید تا آنجایی که دارد انسان را از بهشت به زمین تبعید می‌کند و می‌گوید "انسان از پروردگارش کلماتی آموخت که موجب پذیرش توبه او شد که خداوند توبه پذیر و مهربان است". این همان جای ظریف کار است. دارد فریاد می‌زند که ای فرشته‌ها شما خدا را می‌پرستید اما نمی‌شناسید. آن اسماء که می‌گوید اسماء خداست. صفات خداست. ذات خداست و وقتی می‌گوید انسان آن‌ها را می‌داند یعنی این انسان خدا را می‌شناسد. همین شناختن است که موجب پذیرش توبه‌اش می‌شود وقتی می‌گوید خداوند توبه پذیر و مهربان است. همین شناختن است که تفاوت انسان و فرشته‌هاست. همین است که پرستش و ستایش فرشته‌ها به این اندازه برای خدا نمی‌ارزد. همین است که انسان خلیفه خداست. چرا؟ چون او می‌شناسد. او می‌داند که خلیفه خدا بودن، خداگونه بودن و خدا بودن یعنی چه. پس می‌تواند جانشین خوبی باشد. حالا چه دردناک است که نشناسیم و بپرستیم. چه نیشخند تلخی است که به خدا می‌زنیم. چه بهانه‌ای به دست آن فرشته‌ها می‌دهیم تا خدا را ملامت کنند که چه شد؟ کجا رفت آن‌همه ادعا که این‌ها می‌شناسند و شما نمی‌شناسید؟ این است که خدا هم از دوست خنجر می‌خورد. درست همانطور که علی در نهروان از دوست بیشتر از دشمن خنجر خورد خدا هم می‌خورد. همین است که دوست بی‌شعور از هزار دشمن هم بدتر است.
© Copyright All Rights Reserved For Sasan Yavari