تبليغاتX
یاهوما
پس با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-5) و با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-6)
So, verily, with every difficulty, there is relief (Ash-Sharh-5) Verily, with every difficulty there is relief (Ash-Sharh-6)
 :: دلم تنگ است :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 6:31 بعد از ظهرتاریخ ارسال: یکشنبه 24 تیر1386موضوع: شعر

دلم تنگ است

تنگ تو

همان دلتنگی ديرين

همان آواز بی‌پایان

همان سرداب غربت خورده پاییزی تاریک

سرد و کهنه و نمناک

بی آغاز، بی پایان

 

دلم خوش نيست

غمگينم

سراسر جمله‌ها آلوده‌ی اندوه

سراسر یادهای مشتعل بر جان مرگ اندود

می‌بارند

می‌ریزند

 

نگاه سرد من در باد می‌ميرد

سکوت تلخ من فرياد آگين است

کجايی آسمان من

کجايی همزبانم

مهربان من

کجایی ای تمام هستی این کهنه‌ی غمگین

کجایی علت باران

سرود آفرینش

علت هستی

کجایی ای تمام آرزوی پرچم سرخ به خون آلوده‌ی تنها

کجایی باز غمگینم

 

نفس در سينه می‌سوزد

هوا گرم است

خورشید از هوای گرم این صحرای دردآلود می‌میرد

نسیمی نیست

صبحی نیست

از این خورشید سرخ صبح غمگینم

طلوع است این مگر؟

رنگ غروب غربت صحراست

رنگ زجه‌های بر سر تابوت یک مرد است

رنگ ساغر و می نیست

اینجا ساغر و می نیست

سراسر غربت و صحراست

بی دردی‌است

اینجا مطرب و نی نیست

اینجا پرده‌ها هم سخت خاموشند

بی‌هوشند

 

کجایی آسمان من

دلم تنگ است

...

 :: انسان :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:28 قبل از ظهرتاریخ ارسال: یکشنبه 17 تیر1386موضوع: اجتماعی

ابتدا لازم می‌دانم توضیحی در مورد این مطلب بدهم و آن هم این است که این نوشته را در نتیجه صحبت دیروز خودم با دوست عزیزی نوشته‌ام اما این مطلب جوابیه برای او نیست. چه هر آنچه که باید به او می‌گفتم را به خودش گفتم و اصلا محوریت بحث با او هم چیز دیگری بود. این مطلب در خلال صحبت‌ها پیش آمد و از آنجایی که فکرم را مشغول کرده بود نمی‌توانم ننویسم.

 

و اما بعد، می‌گفت وظیفه خودت ندان. اول بگذار برسی بعد بگو. خامی برادر خامی. هنوز مانده تا از این حرف‌ها بزنی. شاید راست می‌گفت اما چه کنم؟ من اینقدرها خیالم از عمر خودم راحت نیست و اصولا اعتقادی هم به فلسفه تکامل برای انسان‌ها ندارم. آنچه من به عنوان هدف زندگی شناخته‌ام مسئولیت است نه تکامل. این‌ها با هم فرق دارند. اصولا اگر تکامل را هدف زندگی بگیریم باید صبر کنیم. کامل که شدیم آن وقت می‌گوییم. اصلا این‌طوری گفتن آن هم برای من 24 ساله خنده‌دار است. مضحک است. اما من از این فلسفه تکامل چه‌ها که ندیده‌ام و چه دردی که نمی‌کشم از این نوع تفکر. کلک جالبی است که با آن می‌شود تمام فکرهای تازه و پرانرژی را آنقدر روی زمین کشید تا آرام آرام پیر و فرتوت بشود و انرژی گفتن نداشته باشد. اما شمعی که کبریت می‌خورد از همان اول شروع می‌کند به نور دادن تا آخر عمرش. مهم آن کبریت است. مهم آن آتش است که باید به جان بیافتد. درست مثل ابوذر بیست و چند ساله. همان راهزنی که یک شبه انسان نمی‌شود، فقط انسانی است که یک شبه بیدار می‌شود. انسان ساختنی نیست که سال‌ها وقت بگذاریم و خشت روی خشت بچینیم و با مکتب و مدرسه و دانشگاه و کشف و شهود و طی طریق و تکامل بسازیمش. آن عالم است که می‌سازندش. انسان فقط بیدار شدنی است. مثل همه. حالا در این فلسفه تکامل بگذریم از این تناسخ و امثال این‌ها (حالا با هر اسمی) که آن تکامل پرست‌ها در نتیجه فلسفه خودشان به آن می‌رسند. یعنی نتیجه این تفکر این است که اگر قرار است آدمی به تکامل برسد، شرایط مسیر مانند محل تولدش، خانواده‌اش و نوع زندگی‌اش و غیره و غیره در این راه بسیار موثر است پس کسی که در شرایط درستی نیست حق دارد به خدا اعتراض کند. پس خدا که این طوری عادل نیست! پس باید کلکی سوار کرد تا عادل بشود! بنابراین می‌گوییم آدم که می‌میرد دوباره تا وقتی به تکامل برسد در جسم دیگری حلول می‌کند. این نتیجه بیشتر مکاتبی است که تکامل را هدف خودشان گرفته‌اند. یعنی هرچقدر با خودشان کلنجار می‌روند خدایشان عادل از آب در نمی‌آید پس با چندتا کلک کوچک عادلش می‌کنند! این است که مسئولیت را هدف می‌دانم و نه تکامل. وقتی هم به زندگی این‌طور نگاه کنی همیشه وقت کم است. وقتی هم که تمام شد، رفته است. اینجا هم این فقط من هستم که فرصت را از دست داده‌ام و وظیفه‌ام ناتمام مانده است. همین است که آن دوستم می‌گفت غوره نشده مویز شده‌ای! می‌شود سال‌ها صبر کرد، خواند، کشف و شهود کرد، فهمید، پذیرفت، رد کرد و اگر فرصتی باقی بود و احساس مویز بودن به آدم (نه انسان، که آدم و انسان با هم فرق دارند) دست داد، آن وقت وظیفه‌ای هم برای خود قائل شد. اما چطور می‌شود ساکت ماند آن جایی که دردی را احساس می‌کنی و فرصت را هم اندک می‌بینی؟ چطور می‌شود سکوت کرد وقتی شنیده‌ام که پیامبر گفت "من از زنده بودن تا قدم بعدی خودم هم مطمئن نیستم" و چطور می‌شود ساکت بود وقتی سنگینی دردی را احساس می‌کنی که دارد با تمام توانش استخوان‌هایت را له می‌کند؟ من توان این همه را ندارم.

 

می‌گفت نمی‌توانی بگویی مسیری اشتباه است وقتی درون جامعه‌ای هستی که نمی‌توانی از بالا آن راببینی. اما من نمی‌توانم بگویم مسیری درست است وقتی اشتباه بودنش را می‌بینم. شاید نگاه من اشتباه باشد و شاید درست نمی‌بینم و شاید درست نمی‌فهمم اما مگر قرار است خودم از بیرون ببینم؟ این یعنی هیچ وقت. اصلا چه کسی است که بگوید جامعه‌ای را از بیرون می‌تواند ببیند؟ این نظر من است که می‌گویم نگاه از بیرون قرآن است. یعنی اصولا اگر ما می‌توانستیم از بیرون ببینیم نزول قرآن بیهوده بود. یعنی قرآن الگوی نگاه از بیرون است. می‌گوید اگر می‌خواهید الگوی سنجیدن تمام سیستم را داشته باشید با این مقایسه کنید. من هم مقایسه کردم. نمی‌خواند! نمی‌خواند! نمی‌خواند! واو تا واوش، لحظه به لحظه‌اش، نقطه به نقطه‌اش تفاوت است. نمی‌خواند! چه کنم؟ این نگاه من نیست. خودتان مقایسه کنید.

 

گفتم این آدم‌ها خیلی زیادی شبیه هم شده‌اند. اصلا تکراری‌اند. همه مثل هم. می‌گفت اشتباه می‌کنی. این‌ها، یعنی همه آدم‌ها یک جورهایی شبیه هم‌اند و یک جورهایی هم فرق دارند. بله فرق دارند. اصولا لوله و چرخ دنده هم با هم فرق دارند اما وقتی درون اجزای یک ماشین قرار گرفتند، نتیجه بودنشان حرکت آن ماشین در یک جهت مشخص است. پس نتیجه بودنشان با هم فرق ندارد. حالا هرچقدر هم شبیه هم نباشند. من دنبال این فرق‌ها نیستم و همین است که پیدا نمی‌کنم. همین است که می‌گویم آدم‌ها هم فله‌ای تولید می‌شوند. سری ساز بازار مشترک! تقلبی با برچسب اصل. تفاوشت را با اصل نمی‌شود تشخیص داد. اما مهم نیست عاقبت خودش را رو می‌کند. چند سالی که گذشت کمی تقلا می‌کند تا شبیه اصل بماند اما ازدواج که کرد، کار که شروع شد، درون چرخه حرکت این ماشین که افتاد، قرچ و قروچش شروع می‌شود و داد می‌زند که تقلبی است. مثل بقیه. کپی است! کپی! حالا کپی از چه چیزی؟ چه کسی؟ این هم جای بحث دارد که جایش را برای بعد خالی می‌گذارم.

 

می‌گفت کشف کن، شهود کن، ببین، بسنج، بپذیر، رد کن اما من آن راهزن بیابانی را که وقتی فقط چند آیه از قرآن را می‌شنود انسانی می‌شود سراسر فریاد، یعنی فقط بیدار می‌شود، همانی که نه تحصیل کرده و نه کشف و شهود را می‌شناسد، حقیقت را یک کلام وجدان می‌کند و یک شبه سراسر فریاد می‌شود الگوی خودم کرده‌ام. آن عزیز پیامبر را. همان ابوذری که شب مخفیانه می‌رود پیش پیامبر و صبح با حلقومی پر از فریاد می‌رود سراغ اشراف مکه و آنقدر کتک می‌خورد تا از حال می‌رود. رهبرش کیست؟ یک چوپان بیابان گرد. همراهش کیست؟ یک کودک 10 – 11 ساله که نامش علی است. تمام آنچه هم می‌داند چند آیه از قرآن است. چطور می‌شود این آیه‌ها را خواند، خلافش را دید و ساکت بود؟ او با چند آیه و کتک و فریاد انسان می‌شود و امروزی‌ها با گل و بلبل و هزارتا کتاب و عرفان و کشف و شهود و اشراق و مولانا و عطار و حافظ و سعدی و شصت سال دور دنیا گشتن و استدلال و استنباط و منطق و فلسفه‌های عجیب و غریب و فیه ما فیه و اسرارالتوحید و مرصاد العباد و غیره و غیره طی طریق عرفان از مرحله غوره به مویز می‌کنند! یعنی کامل می‌شوند. ضرب المثل قشنگی است. انسان نمی‌شوی مویز می‌شوی. آن وقت حسابی شیرین که بودی عمرت تمام می‌شود. یعنی راحت می‌شود تو را خورد. آن‌هایی که تحمل ترشی غوره را ندارند و فریادت را با کتک جواب می‌دهند، پرورشت می‌دهند تا شیرین شوی. مویز شوی. آن وقت مزمزه‌ات می‌کنند و اگر به مزاجشان سازگار بودی سیل تحسین و به‌به و آفرین و پشت تریبون و تلویزیون و آخرش هم یک مراسم تدفین باشکوه و سالی هم یک بار یادبود! نه عزیزم، من گرسنه در بیابان انسان بمیرم بهتر از این با دبدبه و کبکبه مویز مردن است. همه نشسته‌ایم که شاید دستی از غیب برون آید و کاری بکند! اما آن دست آمد و رفت و ما ندیدیم و مثل یهود که هنوز منتظر مسیح است، قرآن را ول کرده‌ایم و منتظر منجی هستیم. کجا بیاید آن منجی در میان قومی که قرآنش را فراموش کرده است؟

 

اما ناگفته هم نماند که حرف‌هایش جالب بود. من دور و برم آدم زیاد هست. از پیرمرد شصت هفتاد ساله تا جوان 17 – 18 ساله. سالم و ورزشکار یا معتاد وعملی. با ایمان و بی‌ایمان. همه جوره می‌شناسم. این حرف‌هایی را که این دوست عزیزم می‌گفت به اندازه تعداد آدم‌های دور و برم شنیده‌ام. چقدر این آدم‌ها باهم فرق دارند!!! البته بعضی‌هایش را قبول دارم. این که خامم، خیلی کوچکم یا معلوماتم کم است. این‌ها قبول اما فرصت از تمام این‌ها کمتر است و این مسیر هم قبل از هر چیز انسان می‌خواهد نه عالم. انسان بودن و عالم بودن دو چیز متفاوتند. من از جایگاه عالم حرف نمی‌زنم که او جایگاهش آنقدر بلند است که یک عمر باید مثل ابوذر انسان بود تا در نهایت مثل ابوذر عالم شد. اما انسان بودن مال چوپان هم هست و من از جایگاه همان چوپان حرف می‌زنم. با خامی هم می‌شود. و این همان نیاز امروز است که من حس می‌کنم. مدرسه و دانشگاه و مکتب و عرفان و فلسفه و هزاران هزار چیز دیگر مردم را ول کرده‌اند و فقط عالم را می‌بینند. این را القا می‌کنند که همه باید عالم باشند و انسان بودن دارد فراموش می‌شود. این تمام درد و فریاد من است که نمی‌توانم در برابرش سکوت کنم. این انسان بودن است که یک چوپان را پیامبر می‌کند نه عالم بودن که او هیچ چیز نمی‌داند جز شرم و حیا و امانتداری و راستگویی و انسانیت. نه کشف و شهود می‌شناسد و نه فلسفه و عرفان. مردم هم به این چیزها نیاز ندارند. زندگی می‌خواهند. و این انسان بودن است که علی را در 9 سالگی علی می‌کند و بعد از سال‌ها شاگردی پیامبری که بعد از سال‌ها انسان بودن عالم شده است، او هم عالم می‌شود. این انسان بودن است که ابوذر را به باد کتک می‌دهد، سمیه و یاسر را در زیر شکنجه صبور می‌کند و بلال را محبوب پیامبر می‌سازد و من به دنبال این انسان بودن می‌گردم.
 :: ... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 9:59 قبل از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 13 تیر1386موضوع: شعر

به صحرای دلم بوی خدا بی               دل صحرا به دردم آشنا بی

گرفتار بیابان محبت                            دلم دریای طوفان بلا بی


عجب بی‌همزبانی ایدل ایدل              غریب و بی‌نشانی ایدل ایدل

کنار قافله تنها نشستی                   چو بغض بی‌فغانی ایدل ایدل


تو فرمودی دل و جانم بسوزم             همه پیدا و پنهانم بسوزم

همه پیدا و پنهانم تویی تو                 ز دردم یا به درمانم بسوزم


بگو جانا به درمانم چه داری               پریشانم به سامانم چه داری

غم پیراهن یوسف ندارم                    غریبم من ز کنعانم چه داری


سفیر کوی مشتاقان کجایی              غریب بی ‌سر و سامان کجایی

گرفتارم به صحرای جدایی                 شده هنگامه طوفان کجایی


خوشا آندم که سر در خاک گیرم        فراغ از منت افلاک گیرم

نشان قامت جانانه بر کف                  کفن بر قامت چالاک گیرم


خداوندا غریبی بی‌پناهم                   به کف تنبور و در دل پر ز آهم

چه گویم از غم و درد جدایی             بخوان از صورت سرخ نگاهم

 

 :: فیلتر جدید :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 6:50 بعد از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 6 تیر1386موضوع: سیاسی
مجموعه اسلام علی(ع) و اسلام معاویه توسط خانواده ام فیلتر شد!!!
© Copyright All Rights Reserved For Sasan Yavari