|
آمد بهار سرخ و نشان از بهار نیست ساقی برو که مهلت خمر و خمار نیست
با ما قلنداران چه زنی لاف سرخوشی خوش کی بود سری که به پای نگار نیست
یاران و رفتگان همه در خون چو دیدهایم ما را نشان طاقت و صبر و قرار نیست
عیبم مکن که در غم غربت نشسته را فرقی میان خانه و باغ و مزار نیست
در حیرتم که هرچه به یغما چو میبرند مردی میان این همه غم سوگوار نیست
بانگ رحیل قافله خوش میرسد به گوش اما در این میانه کسی هوشیار نیست
دائم سمن به زاری از این دود بیشمار آتش به چشم خفته ولی آشکار نیست
|