|
تیغ فلک برجهید و خاک کفن پوش شد
حسرت گندم دمید و عیش فراموش شد
شادی و سودا و باده بر همه آفاق بود
بغض غریبی رسید و هلهله خاموش شد
زخمه چو فرهاد گشت و تیشه به تنبور زد
گوش زمان درربود و بیخود و مدهوش شد
پرده ز صورت فتاد و نوگل هفتاد رنگ
کهنه سالک گرفته مرده بیهوش شد
جامه به تن بردرید و می گذرد آنکه دی
خام لب و موی و سروروی و برودوش شد
هرکه زیاران رمید و حجله دنیا گزید
بر رخ لوح عدم خاطر منقوش شد
نغمه سرایی گذشت و گوشه خاموش شب
شعر سمن بی صدا زمزمه در گوش شد
|