|
چشم ما میگرید و کس واقف اسرار نیست
بس که جام دمبهدم آمد کسی هشیار نیست
در خرابات ازل پیمانهای آمد به دست
دور ما را ساقی پیمانه تکرار نیست
خیل مشتاقان و بدمستان و پیران میروند
کاروان بینصیبان را کسی غمخوار نیست
دست عیاران و مردان در دیاری میزنند
دزد در کاشانه آرام است و هیچش عار نیست
مردمان ورد بلاگردان جمعی مفتیاند
دیو و دد را در بلا لیکن مدد تذکار نیست
آنکه را چون مرتضی از راه دوری در ره است
خواندهام در مکتبی راهی بهجز دیدار نیست
ساغر مارا به خون آشنایان شستهاند
سرخی این باده از میخانه اغیار نیست
عندلیبان از میان جمع ما چون رفتهاند
فرصت ما هم در این محنتسرا بسیار نیست
گردش دوران به روی شعر ما خطی کشید
کاین قلم خدمتگذار گردش پرگار نیست
آشنایان سمن چون ما غریب افتادهاند
راه منزل بسته از شش سو ولی دیوار نیست
|