نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:22 قبل از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 19 تیر1387موضوع: شخصی
این ساعتهای عقربهای
را که نگاه میکنم یاد کودکیام میافتم. آخر آن روزها عادت داشتم راه که میرفتم
قدمهای خودم را میشمردم. کار احمقانهای بود!
ساعت هم همین کار را میکند. من هم هراز گاهی از آنجایی که
دوست ندارم حساب قدمها از دستش در برود نگاهش میکنم و تعداد قدمها را به او
یادآوری میکنم، اما چند وقتی است از این بازی خسته شدهام!
نویسنده: سمنزمان ارسال: 2:5 بعد از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 12 تیر1387موضوع: شخصی
هراز گاهی، آرام و
خاموش به پسکوچههای تاریک خاطراتم سرک میکشم. قلم در دست دارم اما تاب نوشتن
نیست. نمیدانم از ضعف است یا از شرم یا از احتیاط و یا شاید ملاحظه! به هرحال
چندی است، من سینه قلم را در دست میفشارم - تا شاید نفسی برای گفتن نداشته باشد -
و ناگفتنیها قلب مرا!
آجیل خاطراتم پر از بادام تلخ است. نمیدانم این از کمفروشی
آجیل فروش است یا از بخت بد من، شاید هم از بیتوجهی من! اما خوب، بادام را تا
نخوری متوجه تلخیاش نخواهی شد.
نویسنده: سمنزمان ارسال: 12:7 بعد از ظهرتاریخ ارسال: دوشنبه 10 تیر1387موضوع: سیاسی
هر دو طرف تا دندان مسلح.
باز هم جنگ تازهای در راه است، میان باطل و باطل! حقیقت را سالها پیش به خاک
سپردهاند و اینک، بر سر خاکش نزاع میکنند. خاکی که میدانم پس از این، هرگز رنگ
آسایش نخواهد دید!
نویسنده: سمنزمان ارسال: 1:23 بعد از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 8 تیر1387موضوع: درد دل
قلم با من قهر است، من
با او. چند وقتی است صورتش را از من پوشانده است، من هم به اعتراض نگاهش نمیکنم. درست
مثل قهر آدمهایی که سالها با هم سر و سری داشتهاند و حالا با هم قهر کردهاند.
از آن قهرهایی که دل آدم را بد جوری به درد میآورد. زیرچشمی که نگاهش میکنم
متوجه سنگینی نگاهم میشود. سرش را بالا نمیآورد اما از شرم صورتش سرخ میشود. خوب
است که نگاهم نمیکند، آخر من هم شرمنده نگاهش میشوم. بین خودمان باشد، دلم بد
جوری برایش تنگ شده.
این روزها دلم گرفته
اما، ... نه مثل قبل. این غصه نیست، درد است!