تبليغاتX
یاهوما
پس با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-5) و با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-6)
So, verily, with every difficulty, there is relief (Ash-Sharh-5) Verily, with every difficulty there is relief (Ash-Sharh-6)
 :: تناوب :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 10:50 قبل از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 30 شهریور1387موضوع: درد دل

این روزها هوا هم رنگ دیگری دارد، از آن رنگ‌های خوبی که فقط بوی بهار را به خاطر می‌آورند. سختی‌ها گذشتند و آسانی‌ها رسیدند اما می‌دانم باز هم سختی تازه‌تری از راه خواهد رسید. تناوبی نه‌چندان بی‌انتها!

 

راستی دلم برای دوستی‌ها هم تنگ شده است! شاید این عطر بهار، رنگ دوستی‌ها را هم تازه تر کند و یا شایدهم فقط قابل تحمل‌تر! اما هر چه که هست، می‌دانم مقداری از این شراب، در میان این هیاهو از کوزه سرریز کرده است و مقداری هم گندیده که باید سریع‌تر دور ریخته شود تا مبادا باقی خمره‌را به منجلاب بکشاند! وبعد، مابقی را نگه خواهم داشت تا کهنه‌تر شود و بازهم، قسمتی سرریز و قسمتی دورریز و بخشی ماندگار. تناوبی نه‌چندان بی‌انتها!

 

وچقدر این تناوب‌ها پرمفهومند...

 :: بدون شرح :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 8:55 بعد از ظهرتاریخ ارسال: یکشنبه 24 شهریور1387موضوع: شخصی

خرابه‌ها را دوباره می‌سازم!!!

 :: شعر و جواب شعر :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:9 بعد از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 20 شهریور1387موضوع: شعر

دوستی درباره مطلب "موش و پنیر" شعری برایم نوشته بود که شعر و جواب آن را می‌نویسم:

 

شعر:

زندگانی عرصه رجّاله‌هاست

جای موسی نوبت گوساله‌هاست

برگریز مهر و پائیز وفاست

گر بتو زخمی رسد از‌ آشناست

در نگاه آشنایان دشمنست

خنده‌هاشان خنده اهریمنیست

این جماعت محو آب و دانه‌اند

با زبان مردمی بیگانه‌اند

دیده تا بر آشنایان دوختم

سوختم از آشنائی، سوختم

ای سمن! اینان بسی نامردمند

در كویر خوی حیوانی گمند

من ندانم این جماعت چیستند؟

همدلم نه، همزبان هم نیستند

بگذریم از این سخن‌ها بس كنیم

دل بسوی حق ز هر ناكس كنیم

جان و دل را از بدی‌ها پاك كن

غیر ایزد جمله را در خاك كن

 

جواب شعر:

زندگی با صورتی هفتاد رنگ

پنجه‌ی خونین او بر روی چنگ

جای الله را به موسی داده است

ما هنوز اندر پی گوساله مست

ما میان خطی از افسانه‌ایم

با کلامی پیش و پس بیگانه‌ایم

صاحب ملک سلیمان نیستیم

درحساب این و آن از چیستیم؟

عدل داوود از پی ابلیس چند

مانده در تقسیم چندی گوسپند

ما به دنبال حساب مردمیم

در هوای نفس شیطانی گمیم

گر بتو زخمی رسد از آشناست

هر کسی بر آشنایی مبتلاست

خویشتن را آشنا جز خویش کیست؟

زخم دل الّا زدست خویش نیست

آن کویر خوی حیوانی کجاست؟

روبه و کفتار و شیرش بی‌ریاست

ما به کوی ناکس خود پایبست

دست در دستان نفس بدپرست

روز و شب اندر هزار اندیشه‌ایم

خود بتر زان شیر پیر بیشه‌ایم

من به خطی نکته‌ای آموختم

کی به آتش سینه‌ها را سوختم؟

دیده‌ای تا از کلامم تر شده‌است

خاک من از آه او برسر شده‌است

طاقت ما قدر یک اندوه نیست

واین قدر در همت صد کوه نیست

آمدم تا این سخن کوته کنم

توشه برگیرم که عزم ره کنم

آتشی بر خانه‌ی اعدا زنم

نکته‌ای در پرده‌ی غوغا زنم

کام یاران از کلامم تلخ شد

من ز مغرب گفتم اما بلخ شد

غیر ایزد دیگری درکار نیست

سوی مردم با ره ایزد یکی‌است

آن همه خاری که در این بیشه‌اند

با سمن صد شاخه از یک ریشه‌اند

تیشه بر هر ساقه‌ای چون می‌زنیم

تکه‌ای از جان خود را می‌کنیم

جان من اینجا سخن کوتاه کن

خویشتن با خویش ما همراه کن

 :: ادامه موش و پنیر :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 9:54 بعد از ظهرتاریخ ارسال: پنجشنبه 14 شهریور1387موضوع: شخصی

همانطور که گفتم، در داستان موش و پنیر، هر موشی پنیر موش دیگری را جابه‌جا کرده بود. نمی‌دانم این موضوع درست است یا غلط و اصلا درست یا غلط بودن این موضوع مورد بحث من نیست و این داستان گذشته از تاثیری که از اتفاقات واقعی گرفته بود، هدف دیگری را دنبال می‌کرد اما آنچه که واضح است این واقعیت است که هر موشی باید بین "دوستی با یک موش دیگر" و "داشتن پنیری که زمانی متعلق به آن موش دیگر بوده یا برای داشتنش تلاش می‌کرده" یکی را انتخاب کند و قطعا داشتن این هردو در آن واحد ممکن نیست. رابطه‌ای به قیمت رابطه‌ی دیگر. بازی برنده برنده در این حالت ممکن نیست.

 

درست است که به قول دوستان، شخصیت دوم این داستان، یعنی پنیر، مانند پنیر بی‌اختیار نیست اما هرچه که باشد، تاثیری در موضوع فوق ندارد بنابراین مطرح کردنش در داستان فوق جایگاهی نداشت. و درست است که آن موش دیگر می‌تواند پنیر تازه‌ای پیدا کند اما این موضوع هم تاثیری در دوستی موش‌ها ندارد.

 

می‌دانم، گاهی اوقات داشتن تکه‌ای پنیر از بسیاری از دوستی‌های موش‌ها ارزشمندتر است و حتی لذت‌بخش‌تر و ماندگارتر اما لااقل بد نیست که قبل از انتخاب بین این دو، ارزش‌ها سنجیده شوند چون واقعیت موضوع، صحبت موش‌ها و پنیرها نیست. و درست است که به قول بعضی از دوستان، بعد از اتمام رابطه‌ی دو نفر دلیلی برای تردید در انتخاب یکی از آن دو نیست و درست است که نمی‌توانم بگویم این انتخاب خوب است یا بد اما مطمئنم که اگر ارزش دوستی در مقابل انتخاب دوم نادیده گرفته شد، بازگشتی در کار نیست.

 

به هرحال دوستی یک قاعده نیست، یک قرارداد هم نیست. حس اطمینان و ایمنی و اعتماد است. اگر ازمیان رفت، جایش را حس ناامنی و بی‌اعتمادی خواهد گرفت. رابطه عاطفی هم یک قرارداد یا قاعده نیست. حس علاقه و آرامش و عشق است. اگر از میان رفت، جایش را ناآرامی خواهد گرفت. و درست به خاطر همین موضوع است که گاهی این دو رابطه باهم تداخل می‌کنند. هرکدام ارزشش بیشتر بود باقی خواهد ماند. خودمان انتخاب می‌کنیم و بعد از انتخاب، نباید انتظار داشتن هردورا داشته باشیم. هرچند که این انتخاب حق طبیعی هر فرد است و درست و غلط در کار نیست اما قیمت این انتخاب و سود و زیانش معلوم است.

 

داستان جنجالی موش و پنیر در ادامه شعر "دوستی رفت به باد..." نوشته شده بود. هرچند که برخی از دوستان، عجولانه قضاوت کردند و بدون فکر کردن در مورد هدف مطلب، منازعه به راه انداختند، اما اهمیت موضوع و همینطور مناسبت آن بیش از آن است که در مقابلش سکوت شود و شاید همین منازعه دلیل مناسبی بر این امر باشد...

 :: چه کسی پنیر ما را جابه‌جا کرده است؟ :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 10:20 قبل از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 13 شهریور1387موضوع: شخصی

روزگاری چند موش داخل یک راهرو پیچ در پیچ زندگی می‌کردند که با هم دوست بودند و پنیر می‌خوردند.

 

موش شماره 1 تکه‌ای پنیر تبریزی کوچک داشت که از نظر او بسیار خوشمزه بود. موش شماره 5 یک تکه بزرگ پنیر دانمارکی داشت اما او پنیر دانمارکی را زیاد دوست نداشت بنابراین پنیر دانمارکی خودش را به زمین انداخت.

 

روزی پنیر موش شماره 1 از دستش افتاد و قل خورد و قل خورد تا رسید جلوی پای موش شماره 5. اوهم از آنجایی که پنیر نداشت، تکه کوچک پنیر تبریزی را برداشت و در جیبش گذاشت. موش شماره 1 از آنجایی که فکر می‌کرد کسی پنیرش را جابه‌جا نکرده، به کسی حرفی نزد. درضمن در همین حین تکه‌ی بزرگ پنیر دانمارکی تا جلوی پای موش شماره 1 آمده بود اما از آنجایی که موش شماره 1 فکر می‌کرد که نباید پنیر کسی را جابه‌جا کند، پس به پنیر دانمارکی دست نزد و موش شماره 6 آمد و پنیر دانمارکی را برداشت.

 

روزی از روزها موش شماره 1 گوشه‌ی پنیر تبریزی خودش را از کنار جیب موش شماره 5 دید و فهمید که چه کسی پنیرش را جابه‌جا کرده است.

 

در این میان موش شماره 2 هم هرازگاهی دستی به پنیر تبریزی موش شماره 5 می‌کشید اما همه موش‌ها می‌دانستند که موش شماره 2 اهل پنیر خوردن نیست پس همه خیالشان راحت بود.

 

اما موش شماره 3 پنیر هلندی دوست داشت و تکه‌ای پنیر هلندی هم پیدا کرده بود که برای برداشتنش تلاش می‌کرد اما تکه‌ی بزرگ و سنگینی بود.

 

در این حین ناگهان پنیر تبریزی هم از دست موش شماره 5 افتاد و قل خورد و قل خورد و میان دالان‌ها گم شد.

 

در ضمن آن‌طرف، ناگهان از میان دالان‌ها موش شماره 4 هم پیدا شد و از آنجایی که زورش خیلی زیاد بود، پنیر هلندی موش شماره 3 را به راحتی برداشت و شروع کرد به فرار کردن که در حین فرار، ناگهان پنیر از دستش افتاد و زیر لاستیک کامیون له شد.

 

حالا هیچ کدام پنیر ندارند و معلوم نیست که هنوز دوست هستند یا نه اما وضعیت کنونی به این شکل است:

موش شماره 1: افسوس می‌خورد که چرا برای برداشتن پنیر دانمارکی تلاشی نکرده اما از این امر خوشحال هم هست!

موش شماره 2: هنوز هم همه فکر می‌کنند که اهل پنیر خوردن نیست!!

موش شماره 3: بی‌خیال پنیر شده است و نان و هندوانه را ترجیه داده!

موش شماره 4: متواری شده!

موش شماره 5: به تمام انواع پنیر علاقه‌مند شده!

موش شماره 6: هویتش معلوم نیست!!!

 

و همانطور که می‌بینید اینجا همه پنیر همدیگر را دزدیده‌اند جابه‌جا کرده‌اند!!!

 :: دوستی رفت به باد... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:16 قبل از ظهرتاریخ ارسال: سه شنبه 12 شهریور1387موضوع: شعر

در میان دل من پنجره‌ای است

رو به پس کوچه‌ی تنهایی و شعر

رو به زندان فریبنده عشق

رو به اتمام حیات

وبه تک ساقه‌ی خشکیده‌ی پیر

گل احساس که رفته‌است به باد

 

ودر این خاموشی

باز هم شیشه‌ی این پنجره را سخت شکست

تندبادی که هنوز

وسط کوچه‌ی تنهایی من می‌پلکد

کوچه از خواب پرید

ودلم باز گرفت

مثل ایام قدیم

مثل یک شاپرک خسته زباد

که ز تشویش هوا مضطرب است

 

خارج از پنجره باز

آن‌طرف آتش دیرینه به‌پاست

می‌کشد شعله به اندام نسیم

تن آرام نسیم

به هوسبازی آن شعله چه دامن زده است

آتش از بند برون جسته و باز

تل خاکستری از خرمن احساس به جاست

 

من آشفته برون آمدم از پنجره باز

سخت فریاد کنان

دوستان برخیزید

همگان در خوابند

گل احساس به دامان بلا می‌سپرند

آتش از دور نمایان شده است

دوستان برخیزید

خانه‌هاتان همه رفته‌است به باد

بند بر شهوت این آتش دیوانه زنید

 

دوستان خاموشند

باد هم بی‌خود و دیوانه شده‌است

وبه عریانی از این کوچه‌ی ما می‌گذرد

درپیش آتش افروخته هم شعله کشان

دوستی رفت به باد...

© Copyright All Rights Reserved For Sasan Yavari