|
در خرابات شما منزل ما
نیست که نیست
جمله جمعند ولی بوی
صفا نیست که نیست
من به اندوه شما بیخبر
از خویش ولی
قصههای غم ما یاد شما
نیست که نیست
کوچهها هم به غم
خاطرهها معترفند
زین سبب طاقت این
خاطرهها نیست که نیست
سرخوش از تازهگل دولت
خویشیم چه سود
با شما شادی و غم جمله
روا نیست که نیست
ماندهام در طب این
جام پیاپی که رسید
کس حریفم به چنین دور
بلا نیست که نیست
رفتم از کوی شما ساغر
و سجاده به دوش
مسجد و میکده را یاد
خدا نیست که نیست
سوسن و سنبل اگر از دل
ما بیخبرند
با سمن زمزمهای
غیر وفا نیست که نیست
|