تبليغاتX
یاهوما
پس با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-5) و با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-6)
So, verily, with every difficulty, there is relief (Ash-Sharh-5) Verily, with every difficulty there is relief (Ash-Sharh-6)
 :: منِ من ما شد :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 12:24 بعد از ظهرتاریخ ارسال: پنجشنبه 16 مهر1388موضوع: شخصی

منِ من ما شد.

 

این روزها همه چیز برایم ناشناخته و جدید است. آدم‌های جدید، روابط جدید، خانواده جدید، مسئولیت‌های جدید، افکار جدید، کارهای جدید، احساسات جدید و خلاصه همه چیز رنگ و بوی تازگی دارد. دنیای ناشناخته‌ای که تلاش می‌کنم به درستی و با احتیاط درونش قدم بردارم. دنیایی که ورود به آن لذت‌بخش اما آنچنان غریبه است که نمی‌شود ترسش را انکار کرد. ازدواج حس غریب و زیبایی است.

 :: آغــاز راه :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 5:23 بعد از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 4 شهریور1388موضوع: شخصی
مژده ای دل كه مسیحا نفسی می آید
كه ز انفاس خوشش بوی كسی می آید

پ.ن: خدایا همیشه به تو محتاجم و همیشه در طلب یاریت هستم، هیچ گاه تنهایم مگذار.
 :: آخرین نامه یک نامرد :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 5:32 بعد از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 26 فروردین1388موضوع: شخصی

این آخرین نامه یک نامرد است.

 

عطر کافور همه جا پیچیده! همین روزها است که به خدمت شریف سربازی نائل گردم تا شاید قسمت شود و مرد شوم. بعد از آن هم که با امروز خودم زمین تا آسمان فرق خواهم داشت و دیگر از این نوشته‌ها نمی‌نویسم. آن روزها که آمدند قرار است به شدت مردانه بنویسم و مردانه فکر کنم و مردانه بخورم و مردانه بخوابم و خلاصه تمامی شئونات زندگی‌ام مردانه شوند! تازه بعد از این است که همه جای عالم مرا به عنوان آدم قبول خواهند داشت و حتی خودم هم طور دیگری روی خودم حساب خواهم کرد.

 

راستش آن روزها با ماکسیم هم تفاوت خواهم داشت، آخر او نامردانه معاف شد و من نان عرق جبینم را خواهم خورد. امید نیک که اصلا از مرحله پرت است و آن وقتی که من مرد شدم او هنوز نامرد خواهد بود. آن روز روشن که برسد، کارت پایان خدمتم را چنان به صورت نااهلان و نامحرمان خواهم کوفت که گَردِ عظمتش تا آسمان هفتم قد برافرازد و سیمای وجودشان را نوید بخش صورت سیلی خورده هم مسلکان سازد.

 

آن روزها که بیایند، تخم‌مرغ دوزرده را به همراه خواهند داشت اما امروز، عطر کافور همه جا پیچیده! باید رفت. رفت و مردانگی را به جان خرید. رفت و در میان این کالبد خسته همسفران فراری از مردانگی و شهامت، روح تازه‌ای دمید.

 

حال دوستان عزیز، همراهان قدیمی، یاران گرمابه و گلستان، همسفران دیروز و امروز، برادران و خواهران،

رضا شالچیان، مهدی کرشته، محمدرضا کرشته، بابک نادری، امیر مختاری، رضا حسامی‌فرد، جعفر محمدی، ماکسیم، امید نیک، مهدی یگانه‌پرست، عنایت‌علی معصومی مقدم، حامد خوب‌بخت، امین امین‌زاده، حنیف ملکی، آرش رحیم‌گل، مملی فاضل‌منش، بهزاد صناعی، مسعود طاهری، شاهین مهدی‌پور عطایی، مزدک سماک‌عابدی، سهیل آل‌حاشر، آرش اقدامیان، امین گلی‌کناری، مهدی نوریان، مجیب مجیدی، مهدی شه‌دوست، مسعود هاشمیان، مهدی زنداکبری، محمود واحدی‌مقدم، مریم دژخواه، زهرا رشتی، اکرم اصغری، فروغ عقیلی، هیوا فتحی

تمامی شما را به خداوند منان می‌سپارم و برایتان درود می‌فرستم و تمامی برادران عزیزم را می‌بوسم. نیک بدانید که به نیابت از شما، خاک وطن را توتیای چشم خواهم کرد.

 

و در پایان، زیباترین کلمات را نثار دختر کوچولو می‌کنم. باشد که روزهای تخم‌مرغ دوزرده از راه برسند و زنگار خاطرات تلخ جدایی را از آیینه دل بزدایند.

 

والسلام

ساسان یاوری

فروردین ماه

سنه 1388 هجری شمسی

طهران

 

 :: گزارش سال 87 :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 3:0 بعد از ظهرتاریخ ارسال: پنجشنبه 29 اسفند1387موضوع: شخصی

سال 87 به پایان رسید پس همانطور که به حساب‌های سال گذشته شرکت رسیدگی کردیم لازم است که گزارش عملکرد سالیانه زندگی خودمان را هم بررسی کنیم. سال گذشته سالی پر از اتفاقات تازه بود. اتفاقاتی گاه ناگوار و گاه بسیار زیبا. اما در میان تمامی این اتفاقات آنچه را برایم مهم‌تر بود می‌نویسم.

 

اولین اتفاق

روبرو شدن با بزرگترین ترس زندگی‌ام تا به امروز و گذشتن از آن بود که احساس آرامشی دوباره را برایم به ارمغان آورد. از بزرگترین حصار فکری و احساسی خود عبور کردم و آزاد شدم.

 

دومین اتفاق

یک بار برای خروج از شرکت آسان افزار اقدام کردم که البته دلیل اصلی آن مشکلات روحی و عدم اعتماد بود که تا حدودی برطرف شده است و در نهایت ماندگار شدم.

 

سومین اتفاق

برای اعزام به خدمت سربازی در سن 25 سالگی اقدام کردم و در عین ناباوری، به دلیل تاخیر سه روزه  اداره پست در ارسال دفترچه من به اداره نظام وظیفه، با 90 روز اضافه خدمت مواجه شدم. در ضمن محل آموزشم کد 226 اعلام شده است.

کد 226 : مازاد (یعنی در روز تقسیم هر جا که نیرو لازم بود به انجا اعزام خواهید شد)

 

چهارمین اتفاق

کار تدریس برنامه‌نویسی را به صورت جدی در آموزشگاهی در کرج آغاز کردم و در این راه تجربیات فراوانی به دست آوردم.

 

پنجمین اتفاق

یکی از زیباترین اتفاقات سال 87 آشنایی با دوستانی جدید در سفر به جزیره کیش بود. در ضمن در این سفر به یاد ماندنی، طعم کوسه و خرچنگ و ماهی مرکب و میگو را برای اولین بار چشیدم که در این بین خرچنگ به نظرم لذیذتر بود و کوسه هم طعم سبزی‌پلو با ماهی داشت.

 

ششمین اتفاق

عجیب‌ترین اتفاق سال گذشته غواصی در عمق 7 متری خلیج فارس بود که لحظه به لحظه آن را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. زیبایی وصف نشدنی اعماق دریا را با تمام وجود لمس کردم.

 

و اما خوشایندترین و زیباترین اتفاق سال 87 "دختر کوچولو" نام دارد.

سال نو مبارک

 :: پدربزرگ پدرم :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 12:5 بعد از ظهرتاریخ ارسال: دوشنبه 9 دی1387موضوع: شخصی
می‌گویند حاج رحیم خان پدریزرگ پدرم دارایی بسیار فراوانی داشت – یعنی قسمت عمده‌ای از شهر مرند امروز و بخش یکانات متعلق به او بود – اما آنچه مرا شیفته او کرده است مطالبی است که در مورد صبر و مهربانی او نقل می‌کنند. می‌گویند آنقدر صبور بود که هر گاه یکی از اهالی ده از روی حسادت یا کینه یا هر چیز دیگری زبان به ناسزا باز می‌کرد، حاج رحیم نگاهش می‌کرد و می‌خندید و می‌گفت تو راست می‌گویی.

آنقدر مهربان بود که در تمام طول عمرش کسی از او آزاری ندیده بود، هرچند که گاهی آزارش می‌دادند و این موضوع در مورد فرزندان و نوه‌های خودش بیشتر از بقیه صادق بود. مثلا یکی از عمو‌های من که شیطنت زیادی داشت وقتی حاج رحیم در باغ‌های خودش زیر درخت‌های زردآلو – سوغات مرند – قدم می‌زد، از بالای درخت، زرد‌آلو روی سر پدربزرگش می‌انداخت و حاج رحیم بدون این که به بالا نگاه کند یا او را فراری دهد، می‌خندید و می‌گفت نمی‌دانم چرا این زردآلوها فقط روی سر من می‌افتند؟

می‌گویند انبار بزرگی داشت که اهالی ده در فصل برداشت، انبار را پر می‌کردند و در فصل سرما همه از آن استفاده می‌کردند. به خاطر همین چیزها بود که مردم ده هم نسبت به حاج رحیم ارادت داشتند و او را بزرگ خود می‌دانستند.

حاج رحیم خان آن اواخر که در بستر بیماری بود پدربزرگم را که جزء معدود افراد باسواد ده بود – دیپلم داشت – صدا می‌زند و از او می‌خواهد که تمام دارایی‌های او را محاسبه کند و بعد تمامی وراث را دور خودش جمع می‌کند و دارایی را بین آن‌ها تقسیم می‌کند و چند روز بعد فوت می‌کند. می‌گویند اگر خودش این کار را نکرده بود – آن هم در بحبوحه جنگ و جدل‌های حزب توده که تعداد زیادی از بزرگان ده ما هم در این جریانات به قتل رسیدند – بعد از فوتش دعوایی بر سر ارث و میراث فراوانش به راه می‌افتاد و چند نفری کشته می‌شدند. راستش وقتی می‌بینم هرروز از زمین‌های متعلق به حاج رحیم توسط فرزندانش فروخته می‌شود و هنوز هم این زمین‌ها به اتمام نرسیده است این موضوع باورم می‌شود.

این روزها از خاطره‌های دوران کودکی پدرم زیاد شنیده‌ام. نمی‌دانم ما برای فرزندانمان چه خاطره‌ای برای تعریف کردن داریم؟
 :: پدربزرگم :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 10:56 قبل از ظهرتاریخ ارسال: دوشنبه 25 آذر1387موضوع: شخصی
می‌گویند پدربزرگم بزرگ ده بود و برای خودش برو بیایی داشت. شنیده‌ام یک تشکچه داشت که بالای خانه – از آن بالاهایی که قدیمی‌ها می‌گفتند نه پشت بام – روی آن می‌نشست و کارهایش را انجام می‌داد. پول‌هایش را هم زیر همان تشکچه می‌گذاشت و هروقت که یکی از مردم ده برای گرفتن قرض پیشش می‌آمد، از زیر تشکچه مقداری پول برمی‌داشت و به او می‌داد. اما خوب از آنجایی که همه جای دنیا آدم بدحساب پیدا می‌شود، گاهی اوقات بعضی‌ها پول می‌گرفتند و به موقع پس نمی‌دادند و جالب اینجاست که باز هم برای گرفتن پول بیشتر مراجعه می‌کردند و درست در همین زمان بود که پدربزرگم یک گوشه از تشک را که زیرش خالی بود بلند می‌کرد، با دست به آنجا اشاره می‌کرد و با خنده می‌گفت:
"ببین، نفر قبلی که پول برده هنوز پس نیاورده. هروقت پول را آورد و سر جایش گذاشت، آن را به تو می‌دهم."
خلاصه حسابش حساب بود و کتابش کتاب، دودوتایش هم مثل ما امروزی‌ها پنج‌تا و سه‌تا نمی‌شد!
 :: ... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 1:6 بعد از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 16 آذر1387موضوع: شخصی
 :: تولد... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 9:49 قبل از ظهرتاریخ ارسال: یکشنبه 14 مهر1387موضوع: شخصی
 
 :: بدون شرح :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 8:55 بعد از ظهرتاریخ ارسال: یکشنبه 24 شهریور1387موضوع: شخصی

خرابه‌ها را دوباره می‌سازم!!!

 :: ادامه موش و پنیر :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 9:54 بعد از ظهرتاریخ ارسال: پنجشنبه 14 شهریور1387موضوع: شخصی

همانطور که گفتم، در داستان موش و پنیر، هر موشی پنیر موش دیگری را جابه‌جا کرده بود. نمی‌دانم این موضوع درست است یا غلط و اصلا درست یا غلط بودن این موضوع مورد بحث من نیست و این داستان گذشته از تاثیری که از اتفاقات واقعی گرفته بود، هدف دیگری را دنبال می‌کرد اما آنچه که واضح است این واقعیت است که هر موشی باید بین "دوستی با یک موش دیگر" و "داشتن پنیری که زمانی متعلق به آن موش دیگر بوده یا برای داشتنش تلاش می‌کرده" یکی را انتخاب کند و قطعا داشتن این هردو در آن واحد ممکن نیست. رابطه‌ای به قیمت رابطه‌ی دیگر. بازی برنده برنده در این حالت ممکن نیست.

 

درست است که به قول دوستان، شخصیت دوم این داستان، یعنی پنیر، مانند پنیر بی‌اختیار نیست اما هرچه که باشد، تاثیری در موضوع فوق ندارد بنابراین مطرح کردنش در داستان فوق جایگاهی نداشت. و درست است که آن موش دیگر می‌تواند پنیر تازه‌ای پیدا کند اما این موضوع هم تاثیری در دوستی موش‌ها ندارد.

 

می‌دانم، گاهی اوقات داشتن تکه‌ای پنیر از بسیاری از دوستی‌های موش‌ها ارزشمندتر است و حتی لذت‌بخش‌تر و ماندگارتر اما لااقل بد نیست که قبل از انتخاب بین این دو، ارزش‌ها سنجیده شوند چون واقعیت موضوع، صحبت موش‌ها و پنیرها نیست. و درست است که به قول بعضی از دوستان، بعد از اتمام رابطه‌ی دو نفر دلیلی برای تردید در انتخاب یکی از آن دو نیست و درست است که نمی‌توانم بگویم این انتخاب خوب است یا بد اما مطمئنم که اگر ارزش دوستی در مقابل انتخاب دوم نادیده گرفته شد، بازگشتی در کار نیست.

 

به هرحال دوستی یک قاعده نیست، یک قرارداد هم نیست. حس اطمینان و ایمنی و اعتماد است. اگر ازمیان رفت، جایش را حس ناامنی و بی‌اعتمادی خواهد گرفت. رابطه عاطفی هم یک قرارداد یا قاعده نیست. حس علاقه و آرامش و عشق است. اگر از میان رفت، جایش را ناآرامی خواهد گرفت. و درست به خاطر همین موضوع است که گاهی این دو رابطه باهم تداخل می‌کنند. هرکدام ارزشش بیشتر بود باقی خواهد ماند. خودمان انتخاب می‌کنیم و بعد از انتخاب، نباید انتظار داشتن هردورا داشته باشیم. هرچند که این انتخاب حق طبیعی هر فرد است و درست و غلط در کار نیست اما قیمت این انتخاب و سود و زیانش معلوم است.

 

داستان جنجالی موش و پنیر در ادامه شعر "دوستی رفت به باد..." نوشته شده بود. هرچند که برخی از دوستان، عجولانه قضاوت کردند و بدون فکر کردن در مورد هدف مطلب، منازعه به راه انداختند، اما اهمیت موضوع و همینطور مناسبت آن بیش از آن است که در مقابلش سکوت شود و شاید همین منازعه دلیل مناسبی بر این امر باشد...

© Copyright All Rights Reserved For Sasan Yavari