تبليغاتX
یاهوما
پس با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-5) و با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-6)
So, verily, with every difficulty, there is relief (Ash-Sharh-5) Verily, with every difficulty there is relief (Ash-Sharh-6)
 :: به یاد پاییز :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 9:0 قبل از ظهرتاریخ ارسال: دوشنبه 14 بهمن1387موضوع: شعر
افسون غزل میان پاییز خوش است
بر سینه ما نشان پاییز خوش است
با سرو قدت به عزم دیدار بهار
همراهی کاروان پاییز خوش است
از خاطره کمان ابروی تو مست
آن قامت چون کمان پاییز خوش است
غلطیدن اشک آسمان، هق‌هق ابر
با زمزمه نهان پاییز خوش است
تا ما و زمین ز شوق او بیماریم
این زردی بی‌امان پاییز خوش است
رقصیدن برگ گل به صد عشوه و ناز
در خلوت آسمان پاییز خوش است
اندوه سمن چو برگ خشکیده به لطف
برکندن باغبان پاییز خوش است
 :: ابروکمان :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 0:9 قبل از ظهرتاریخ ارسال: پنجشنبه 2 آبان1387موضوع: شعر

مطرب بزن چنگی کنون کان یار جانی آمده

با بربط و هم ارغنون چون دلستانی آمده

عمری میان این و آن از او نشانی جسته‌ام

زان بی‌نشانم عاقبت مارا نشانی آمده

تا من گریزان از همه تا او نهانی رفته‌ام

او هم گریزان از همه تا من نهانی آمده

با من به شوخی در نهان واندر دل نامحرمان

در پرده‌ی تاریک شب با لن ترانی آمده

در حیرتم زین بی‌سبب، وز دور گردون در عجب

با من خوش و با دیگران با سرگرانی آمده

چشمان من بی‌تاب او صد پاسبان در خواب و او

دوشم ربودی دین و دل وز بهر جانی آمده

آن جان جان جان جان آتش به جانم زد که هان

ققنوس پیر و خسته را وقت جوانی آمده

شادم در این گلشن بسی واندر بهارانم که دی

اندر گلستان سمن ابروکمانی آمده

 :: خاطره‌ها :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 12:15 بعد از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 6 مهر1387موضوع: شعر

در خرابات شما منزل ما نیست که نیست

جمله جمعند ولی بوی صفا نیست که نیست

من به اندوه شما بی‌خبر از خویش ولی

قصه‌های غم ما یاد شما نیست که نیست

کوچه‌ها هم به غم خاطره‌ها معترفند

زین سبب طاقت این خاطره‌ها نیست که نیست

سرخوش از تازه‌گل دولت خویشیم چه سود

با شما شادی و غم جمله روا نیست که نیست

مانده‌ام در طب این جام پیاپی که رسید

کس حریفم به چنین دور بلا نیست که نیست

رفتم از کوی شما ساغر و سجاده به دوش

مسجد و میکده را یاد خدا نیست که نیست

سوسن و سنبل اگر از دل ما بی‌خبرند

با سمن زمزمه‌ای غیر وفا نیست که نیست

 :: شعر و جواب شعر :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:9 بعد از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 20 شهریور1387موضوع: شعر

دوستی درباره مطلب "موش و پنیر" شعری برایم نوشته بود که شعر و جواب آن را می‌نویسم:

 

شعر:

زندگانی عرصه رجّاله‌هاست

جای موسی نوبت گوساله‌هاست

برگریز مهر و پائیز وفاست

گر بتو زخمی رسد از‌ آشناست

در نگاه آشنایان دشمنست

خنده‌هاشان خنده اهریمنیست

این جماعت محو آب و دانه‌اند

با زبان مردمی بیگانه‌اند

دیده تا بر آشنایان دوختم

سوختم از آشنائی، سوختم

ای سمن! اینان بسی نامردمند

در كویر خوی حیوانی گمند

من ندانم این جماعت چیستند؟

همدلم نه، همزبان هم نیستند

بگذریم از این سخن‌ها بس كنیم

دل بسوی حق ز هر ناكس كنیم

جان و دل را از بدی‌ها پاك كن

غیر ایزد جمله را در خاك كن

 

جواب شعر:

زندگی با صورتی هفتاد رنگ

پنجه‌ی خونین او بر روی چنگ

جای الله را به موسی داده است

ما هنوز اندر پی گوساله مست

ما میان خطی از افسانه‌ایم

با کلامی پیش و پس بیگانه‌ایم

صاحب ملک سلیمان نیستیم

درحساب این و آن از چیستیم؟

عدل داوود از پی ابلیس چند

مانده در تقسیم چندی گوسپند

ما به دنبال حساب مردمیم

در هوای نفس شیطانی گمیم

گر بتو زخمی رسد از آشناست

هر کسی بر آشنایی مبتلاست

خویشتن را آشنا جز خویش کیست؟

زخم دل الّا زدست خویش نیست

آن کویر خوی حیوانی کجاست؟

روبه و کفتار و شیرش بی‌ریاست

ما به کوی ناکس خود پایبست

دست در دستان نفس بدپرست

روز و شب اندر هزار اندیشه‌ایم

خود بتر زان شیر پیر بیشه‌ایم

من به خطی نکته‌ای آموختم

کی به آتش سینه‌ها را سوختم؟

دیده‌ای تا از کلامم تر شده‌است

خاک من از آه او برسر شده‌است

طاقت ما قدر یک اندوه نیست

واین قدر در همت صد کوه نیست

آمدم تا این سخن کوته کنم

توشه برگیرم که عزم ره کنم

آتشی بر خانه‌ی اعدا زنم

نکته‌ای در پرده‌ی غوغا زنم

کام یاران از کلامم تلخ شد

من ز مغرب گفتم اما بلخ شد

غیر ایزد دیگری درکار نیست

سوی مردم با ره ایزد یکی‌است

آن همه خاری که در این بیشه‌اند

با سمن صد شاخه از یک ریشه‌اند

تیشه بر هر ساقه‌ای چون می‌زنیم

تکه‌ای از جان خود را می‌کنیم

جان من اینجا سخن کوتاه کن

خویشتن با خویش ما همراه کن

 :: دوستی رفت به باد... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:16 قبل از ظهرتاریخ ارسال: سه شنبه 12 شهریور1387موضوع: شعر

در میان دل من پنجره‌ای است

رو به پس کوچه‌ی تنهایی و شعر

رو به زندان فریبنده عشق

رو به اتمام حیات

وبه تک ساقه‌ی خشکیده‌ی پیر

گل احساس که رفته‌است به باد

 

ودر این خاموشی

باز هم شیشه‌ی این پنجره را سخت شکست

تندبادی که هنوز

وسط کوچه‌ی تنهایی من می‌پلکد

کوچه از خواب پرید

ودلم باز گرفت

مثل ایام قدیم

مثل یک شاپرک خسته زباد

که ز تشویش هوا مضطرب است

 

خارج از پنجره باز

آن‌طرف آتش دیرینه به‌پاست

می‌کشد شعله به اندام نسیم

تن آرام نسیم

به هوسبازی آن شعله چه دامن زده است

آتش از بند برون جسته و باز

تل خاکستری از خرمن احساس به جاست

 

من آشفته برون آمدم از پنجره باز

سخت فریاد کنان

دوستان برخیزید

همگان در خوابند

گل احساس به دامان بلا می‌سپرند

آتش از دور نمایان شده است

دوستان برخیزید

خانه‌هاتان همه رفته‌است به باد

بند بر شهوت این آتش دیوانه زنید

 

دوستان خاموشند

باد هم بی‌خود و دیوانه شده‌است

وبه عریانی از این کوچه‌ی ما می‌گذرد

درپیش آتش افروخته هم شعله کشان

دوستی رفت به باد...

 :: غربت :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:38 قبل از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 29 تیر1387موضوع: شعر

ای دیده چه گویمت که این بار

با غربت ما تو هم غریبی

هرچند دلم نشسته در خون

باران تو نیست جز فریبی

 :: بیداد :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 10:47 قبل از ظهرتاریخ ارسال: سه شنبه 25 تیر1387موضوع: شعر

بیداد که داد دیده بر باد

آرام و قرار، صبر و بنیاد

یاران به سماع در خروشند

ماییم و شب خمار، بیداد

ساقی به دو جام مبتلا کرد

چشم من و دل به دیگری داد

ناگه شب خشمگین رسیدو

مهرم ز کنار بام افتاد

هیهات، پیاله هم تهی شد

من ماندم و انتظار، فریاد

گفتی که در آستین چه داری

طبعم غزل فراق سرداد

یارب تو به آشتی نظر کن

یارم به کنار یار خوش باد

شیرین به مقام ناز نیک و

سر بر در آستانه فرهاد

چشم سمن و هزار پر خون

دور از همه برقرار شمشاد

 :: مولانا :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 6:36 بعد از ظهرتاریخ ارسال: دوشنبه 9 اردیبهشت1387موضوع: شعر
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبه ‌صفتان زشت‌خو را نکشند
گر عاشق صادقی، زکشتن مهراس
مردار بود هر‌آن‌که او را نکشند
 :: دلم خالی نیست :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 9:28 قبل از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 31 فروردین1387موضوع: شعر

من اینجا خالی‌ام٬ خالی

 دلم خالی نیست

 قلم اما

 نمی‌فهمد

میان سینه‌ام دردی نشسته

 ساکت و آرام

 چون بیماری خاموش

نفس‌ها در میان سینه‌ام مبهوت

 از دستش گریزانند

همانا لحظه‌ای غفلت

 میان امتداد بازدم٬ دم

 تا نفس بی‌چاره و مظلوم

 در چنگال سرد خشم این بیماری و افسوس

  اورا می‌برندش سخت در زنجیر

فریاد نفس آید به گوشم

 آه...

و فریادش چه خاموش است و پر غوغا

و گوشی نیست

 چشمی نیست

که اینان چشم‌ها و گوش‌هاشان

 لشکر بیماری دردند

 جان بر کف

شب است اما میان شب

 صدای ضربه مضراب‌های جیرجیرک نیست

و در این آسمان مه گرفته

 تیره از اندوه و وهم‌آلود

 که در تاریکی‌اش ماه شبان چارده گم شد

و آنجایی که از بس خالی از حرف است

 فریاد نفس آه است

من آنجا خالی‌ام٬ خالی

 دلم خالی نیست

 قلم اما

 نمی‌فهمد

 :: مکتب :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 0:59 قبل از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 24 فروردین1387موضوع: شعر

چشم ما می‌گرید و کس واقف اسرار نیست

بس که جام دم‌به‌دم آمد کسی هشیار نیست

در خرابات ازل پیمانه‌ای آمد به دست

دور ما را ساقی پیمانه تکرار نیست

خیل مشتاقان و بدمستان و پیران می‌روند

کاروان بی‌نصیبان را کسی غمخوار نیست

دست عیاران و مردان در دیاری می‌زنند

دزد در کاشانه آرام است و هیچش عار نیست

مردمان ورد بلاگردان جمعی مفتی‌اند

دیو و دد را در بلا لیکن مدد تذکار نیست

آنکه را چون مرتضی از راه دوری در ره است

خوانده‌ام در مکتبی راهی به‌جز دیدار نیست

ساغر مارا به خون آشنایان شسته‌اند

سرخی این باده از میخانه اغیار نیست

عندلیبان از میان جمع ما چون رفته‌اند

فرصت ما هم در این محنت‌سرا بسیار نیست

گردش دوران به روی شعر ما خطی کشید

کاین قلم خدمتگذار گردش پرگار نیست

آشنایان سمن چون ما غریب افتاده‌اند

راه منزل بسته از شش سو ولی دیوار نیست

 

© Copyright All Rights Reserved For Sasan Yavari