تبليغاتX
یاهوما
پس با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-5) و با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-6)
So, verily, with every difficulty, there is relief (Ash-Sharh-5) Verily, with every difficulty there is relief (Ash-Sharh-6)
 :: چیز بازی :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:40 قبل از ظهرتاریخ ارسال: پنجشنبه 4 تیر1388موضوع: اجتماعی
با چیز ملت بازی کردند! یعنی رای ملت!

 :: قانون اشتباه :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 0:39 قبل از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 22 فروردین1388موضوع: اجتماعی
1. قانون نیوتون
هر عملی را عکس‌العملی است، برابر و در جهت عکس آن.

2. قانون قرآن
هر عمل شری را عکس‌العملی است، برابر و در جهت عکس آن و هر عمل خیری را عکس‌العملی است، 10 برابر و در جهت عکس آن.

قوانین اشتباه دردسر سازند!


سوره انعام آیه 160

مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا ۖ وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلَا يُجْزَىٰ إِلَّا مِثْلَهَا وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ

هر کس کار نیکو کند او را ده برابر آن خواهد بود و هر کس کار زشت کند به قدر کار زشتش مجازات شود و بر آنها اصلا ستم نخواهد شد.

 :: زندگی - خوب و بد :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 9:20 بعد از ظهرتاریخ ارسال: سه شنبه 11 فروردین1388موضوع: اجتماعی
می‌گویند آدم‌ها نه سیاه‌اند نه سفید، ذات آدم‌ها خاکستری است، یعنی تمام اعمالشان خوب و یا تمام اعمالشان بد نیست و با دیدن چند عمل شخصی نمی‌توان در مورد او قضاوت کرد و او را خوب یا بد قلمداد کرد. در اصل تمام دنیای اطراف ما خاکستری است و گاهی تفاوت میان خوب و بد قابل تشخیص نیست. این روزها خوب‌ها و بدها خودشان را زیاد به جای یکدیگر جامی‌زنند و به همه قالب می‌کنند و اصولا دنیای به هم ریخته‌ای شده است. گوساله‌ها صدای گنجشک درمی‌آورند و گنجشک‌ها مانند گرگ به دنبال گوسفند می‌گردند و گوسفندان چوپان‌ها را به چرا می‌برند و شیرشان را می‌دوشند و من و ماکسیم هم شب و روز به دنبال یک لقمه نان ح... می‌گردیم و ماده گربه‌های شرکتمان هم شب و روز 9تا 9تا بزغاله به دنیا می‌آورند!!!

بگذریم. به حال هر آدمی هرقدر هم که خاکستری باشد، جهت حرکتش باید مشخص باشد، یعنی باید بداند کدام طرف میدان است. این جنگ، یعنی همان زندگی، هرچه که باشد آدم بی‌طرف ندارد و هر کسی باید جهت حرکت کلی‌اش یا به طرف خوب باشد یا بد. اصولا جنگی است که بی‌طرفش با بد فرقی ندارد!

حال با تمام این حرف‌ها، هر آدمی که جهت دارد (که باید داشته باشد) برنامه هم دارد و برای حرکت در جهت قلبی خودش تلاش می‌کند. این آدم اهل بخور و بخواب و هرزه گردی نیست و اگر باشد جهتش معلوم است. اصولا 3جور حرکت داریم: اولی حرکت به سمت خوب است، با برنامه‌ریزی و تلاش. دومی حرکت به سمت بد است، با برنامه‌ریزی و تلاش و سومی حرکت بی‌تفاوت است، بدون برنامه و بی‌هدف و این یعنی هدر دادن نیروهای بالقوه خوبی و این همان بد بودن است.

تمام حرف من این است که اگر قرار است جهت حرکت خودمان را بدانیم و بدانیم برای چه چیزی زندگی می‌کنیم و برای حرکتمان برنامه داشته باشیم، و اگر قرار است مسئولانه زندگی کنیم، به‌غیر از خوردن و خوابیدن و کار کردن و بزغاله زاییدن کارهای دیگری هم برای انجام دادن داریم. یعنی مثلا اگر قرار است در جهت خوبی حرکت کنیم، درست مانند یک جنگ تمام عیار، باید برای خوبی و گسترش آن و شکست دشمن برنامه داشته باشیم. یعنی آدم هرزه و بی‌خیال و غیر مسئول که کاری به جز خوردن و خوابیدن و کار کردن و بزغاله زاییدن ندارد، تکلیفش مشخص است. یعنی مهم‌ترین کارما تلاش برای حرکت در جهتی است که برای خودمان متصوریم و بقیه کارها، روش زندگی و ادامه حیات است تا بتوانیم فرصت و انرژی کافی برای حرکت در آن جهت را داشته باشیم.

حال سوال این است: چند درصد از ما آدم‌ها زندگی هرزه داریم؟! و چند درصد از ما آدم‌ها از بدی‌ها شکایت می‌کنیم؟!

 :: عاشورا :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:45 قبل از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 18 دی1387موضوع: اجتماعی
امروز عاشورا است اما چیزهایی هست که جور در نمی‌آید، یعنی اصولا ناجور در می‌آید. آن از اوضاع غزه و فلسطین، آن از اوضاع عراق، آن از افغانستان، آن از برخورد اعراب که همیشه همین بوده و این هم از بقیه مسلمانان که امروز به نام عاشورا همه چیز را برای یک روز هم که شده فراموش می‌کنند و سرگرم کار خودشان می‌شوند!

واقعا امروز عاشورا است و زمین کربلا!!!

 :: بچه ناخلف :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 2:7 بعد از ظهرتاریخ ارسال: سه شنبه 21 اسفند1386موضوع: اجتماعی
گاهی اوقات ناخلف بودن آنقدرها هم بد نیست. یعنی گاهی آدم ناخلف بودن را بیشتر دوست دارد هرچند که دردسرش هم کم نیست.

آن‌هایی که اعتقاد داشتند که انسان عقیده‌اش را٬ خلقیاتش را٬ اعتقادش را٬ فرهنگش را و... از خانواده‌اش می‌گیرد به اینجا رسیدند که اگر همه چیز به خانواده ربط دارد و به محیط وابسته است پس خدا چندان هم عادل نیست! آخر برای به دست آوردن عاقبت خوش نیازمند شرایط درست می‌شدند و این دور از عدالت بود که یکی در آفریقا متولد شود و یکی در ایران و یکی در آمریکا و یا یکی در خانواده مذهبی و یکی در خانواده مادی و یکی در خانواده بی‌بندوبار و بعد خدا بخواهد درباره این‌ها قضاوت کند. یعنی اگر قرار است خدا بخواهد قضاوت کند باید شرایط هم عادلانه باشد. بعد این آقایان عزیز به اینجا که می‌رسیدند نتیجه‌ای که می‌گرفتند این بود که حالا اگر بخواهیم خدا عادل باشد چکار باید کرد؟! (جالب است که این‌ها خدا را عادل می‌کنند) پس معادله را عوض می‌کنیم و می‌گوییم هر آدمی حق دارد مثلا ۵۰۰۰۰ سال زندگی کند تا کامل شود و اگر پس از مرگ به حد کمال خودش نرسیده بود اگر از آن ۵۰۰۰۰ سال چیزی باقی مانده باشد٬ دوباره در قالب جسمی دیگر متولد می‌شود تا فرصتی دیگر داشته باشد!!!

بگذریم از این که در کل نظریه تکامل را به عنوان هدف برای زندگی قابل قبول نمی‌دانم اما به اینجا که می‌رسد به یاد ناخلف بودن می‌افتم. اینجور اوقات چقدر این کلمه ناخلف دوست داشتنی است.

انسانی که حق انتخاب دارد٬ حق ناخلف بودن دارد٬ حق رفتن دارد یا ماندن٬ حق خوب بودن دارد یا بد بودن٬ خلقیاتش را٬ اعتقادش را٬ فرهنگش را (آری حتی فرهنگش را)٬ عقیده‌اش را از خانواده‌اش نمی‌گیرد٬ فقط انتخاب می‌کند. اگر هم شبیه خانواده‌اش شده به خاطر این است که این را انتخاب کرده و اگر این را هم انتخاب نکرده باز به خاطر این است که انتخاب نکردن و روی امواج معلق بودن و با باد جابه‌جا شدن را انتخاب کرده. به هرحال انتخاب کرده که این باشد پس هست. و آن کسی که ناخلف بودن را انتخاب کرده چیزی غیر از خانواده‌اش در او جریان دارد. حالا گاهی این موضوع بد است گاهی خوب. آری ناخلف بودن همیشه هم بد نیست. و آدمی که ناخلف است بعد از این هم ناخلف خواهد ماند. یعنی باز هم آنچه انتخاب خواهد کرد با خانواده‌اش یکی نیست چون اصلا جنسش فرق دارد. این آدم تاروپودش را خودش بافته است. پارچه بافته شده در دستگاه بافندگی دیگری نیست. نقش‌ونگارش را هم خودش انتخاب می‌کند. خدایش هم با همین یک بار حق زندگی عادل است چون حق انتخاب داده! شرایط هم برایش هیچ معنایی جز بهانه ندارد.
 :: بعضی‌ها :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 2:53 بعد از ظهرتاریخ ارسال: یکشنبه 14 بهمن1386موضوع: اجتماعی

بعضی‌ها٬ فقط بعضی‌ها! بنده‌ی هنرند و اندیشه. هنرمندان و متفکرین و فلاسفه و که و که و که. مملو از عشق و لطافت و آرامش و شوق الهی٬ قرب و وصل٬ حرکت و تکامل٬ مکاشفه و شهود. غرق در لذت. انسان‌های پر از خدا و احساس و انسانیت!

 

و بعضی‌ها٬ فقط بعضی‌ها! مشکلات اساسی دنیا را حل و فصل می‌کنند. سیاستمداران و دولتمردان و که و که و که. مملو از حس وظیفه‌شناسی. پر از دغدغه و تفکر. سرشان شلوغ است و با عمل دنیا خدا را می‌جویند. سرشان شلوغ است و حسب سنگینی وظیفه جیبشان پر.

 

و خیلی‌ها٬ بله خیلی‌ها٬ بندگان بی‌هنر و بی‌اندیشه و بی‌پول خدا. تنها چیزی که دارند بنده خدا هستند! بی‌همه چیزانی که اصلا معلوم نیست خدا برای چه خلقشان کرده! ضعیفان و خفیفان پیاده سپهبد پیاده سپاه. بی‌چیزانی که چیزی از هنر و شوق و وصل و مکاشفه و فلسفه و سیاست حالیشان نیست. اصلا تمدن ندارند. مدت‌هاست که لذت و خوشی را از یاد برده‌اند و با این کارشان پشت پا زده‌اند به همه فلسفه لذت و خوشی روانشناسان جدید و شاید به بخت خودشان. این بی‌فکران بی‌تمدن دور از انسانیت! اصلا جز ناله چیزی بلد نیستند. همان‌هایی که عاقبت نمی‌دانم روی چه حکمت بی‌حساب و کتابی زمین را به ارث خواهند برد! چقدر شبیه یونان قدیم است!

 :: سواد :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 2:15 بعد از ظهرتاریخ ارسال: سه شنبه 27 آذر1386موضوع: اجتماعی
چقدر این سواد (مخصوصا از نوع دانشگاهی آن) حس کاذب انسانیت می‌دهد به آدم‌ها. آن هم سواد، نه علم. همین است که این روزها انسان زیاد شده است. با گردن‌آویزهایی که روی آن نوشته "فروشی"!!!
 :: انسان :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:28 قبل از ظهرتاریخ ارسال: یکشنبه 17 تیر1386موضوع: اجتماعی

ابتدا لازم می‌دانم توضیحی در مورد این مطلب بدهم و آن هم این است که این نوشته را در نتیجه صحبت دیروز خودم با دوست عزیزی نوشته‌ام اما این مطلب جوابیه برای او نیست. چه هر آنچه که باید به او می‌گفتم را به خودش گفتم و اصلا محوریت بحث با او هم چیز دیگری بود. این مطلب در خلال صحبت‌ها پیش آمد و از آنجایی که فکرم را مشغول کرده بود نمی‌توانم ننویسم.

 

و اما بعد، می‌گفت وظیفه خودت ندان. اول بگذار برسی بعد بگو. خامی برادر خامی. هنوز مانده تا از این حرف‌ها بزنی. شاید راست می‌گفت اما چه کنم؟ من اینقدرها خیالم از عمر خودم راحت نیست و اصولا اعتقادی هم به فلسفه تکامل برای انسان‌ها ندارم. آنچه من به عنوان هدف زندگی شناخته‌ام مسئولیت است نه تکامل. این‌ها با هم فرق دارند. اصولا اگر تکامل را هدف زندگی بگیریم باید صبر کنیم. کامل که شدیم آن وقت می‌گوییم. اصلا این‌طوری گفتن آن هم برای من 24 ساله خنده‌دار است. مضحک است. اما من از این فلسفه تکامل چه‌ها که ندیده‌ام و چه دردی که نمی‌کشم از این نوع تفکر. کلک جالبی است که با آن می‌شود تمام فکرهای تازه و پرانرژی را آنقدر روی زمین کشید تا آرام آرام پیر و فرتوت بشود و انرژی گفتن نداشته باشد. اما شمعی که کبریت می‌خورد از همان اول شروع می‌کند به نور دادن تا آخر عمرش. مهم آن کبریت است. مهم آن آتش است که باید به جان بیافتد. درست مثل ابوذر بیست و چند ساله. همان راهزنی که یک شبه انسان نمی‌شود، فقط انسانی است که یک شبه بیدار می‌شود. انسان ساختنی نیست که سال‌ها وقت بگذاریم و خشت روی خشت بچینیم و با مکتب و مدرسه و دانشگاه و کشف و شهود و طی طریق و تکامل بسازیمش. آن عالم است که می‌سازندش. انسان فقط بیدار شدنی است. مثل همه. حالا در این فلسفه تکامل بگذریم از این تناسخ و امثال این‌ها (حالا با هر اسمی) که آن تکامل پرست‌ها در نتیجه فلسفه خودشان به آن می‌رسند. یعنی نتیجه این تفکر این است که اگر قرار است آدمی به تکامل برسد، شرایط مسیر مانند محل تولدش، خانواده‌اش و نوع زندگی‌اش و غیره و غیره در این راه بسیار موثر است پس کسی که در شرایط درستی نیست حق دارد به خدا اعتراض کند. پس خدا که این طوری عادل نیست! پس باید کلکی سوار کرد تا عادل بشود! بنابراین می‌گوییم آدم که می‌میرد دوباره تا وقتی به تکامل برسد در جسم دیگری حلول می‌کند. این نتیجه بیشتر مکاتبی است که تکامل را هدف خودشان گرفته‌اند. یعنی هرچقدر با خودشان کلنجار می‌روند خدایشان عادل از آب در نمی‌آید پس با چندتا کلک کوچک عادلش می‌کنند! این است که مسئولیت را هدف می‌دانم و نه تکامل. وقتی هم به زندگی این‌طور نگاه کنی همیشه وقت کم است. وقتی هم که تمام شد، رفته است. اینجا هم این فقط من هستم که فرصت را از دست داده‌ام و وظیفه‌ام ناتمام مانده است. همین است که آن دوستم می‌گفت غوره نشده مویز شده‌ای! می‌شود سال‌ها صبر کرد، خواند، کشف و شهود کرد، فهمید، پذیرفت، رد کرد و اگر فرصتی باقی بود و احساس مویز بودن به آدم (نه انسان، که آدم و انسان با هم فرق دارند) دست داد، آن وقت وظیفه‌ای هم برای خود قائل شد. اما چطور می‌شود ساکت ماند آن جایی که دردی را احساس می‌کنی و فرصت را هم اندک می‌بینی؟ چطور می‌شود سکوت کرد وقتی شنیده‌ام که پیامبر گفت "من از زنده بودن تا قدم بعدی خودم هم مطمئن نیستم" و چطور می‌شود ساکت بود وقتی سنگینی دردی را احساس می‌کنی که دارد با تمام توانش استخوان‌هایت را له می‌کند؟ من توان این همه را ندارم.

 

می‌گفت نمی‌توانی بگویی مسیری اشتباه است وقتی درون جامعه‌ای هستی که نمی‌توانی از بالا آن راببینی. اما من نمی‌توانم بگویم مسیری درست است وقتی اشتباه بودنش را می‌بینم. شاید نگاه من اشتباه باشد و شاید درست نمی‌بینم و شاید درست نمی‌فهمم اما مگر قرار است خودم از بیرون ببینم؟ این یعنی هیچ وقت. اصلا چه کسی است که بگوید جامعه‌ای را از بیرون می‌تواند ببیند؟ این نظر من است که می‌گویم نگاه از بیرون قرآن است. یعنی اصولا اگر ما می‌توانستیم از بیرون ببینیم نزول قرآن بیهوده بود. یعنی قرآن الگوی نگاه از بیرون است. می‌گوید اگر می‌خواهید الگوی سنجیدن تمام سیستم را داشته باشید با این مقایسه کنید. من هم مقایسه کردم. نمی‌خواند! نمی‌خواند! نمی‌خواند! واو تا واوش، لحظه به لحظه‌اش، نقطه به نقطه‌اش تفاوت است. نمی‌خواند! چه کنم؟ این نگاه من نیست. خودتان مقایسه کنید.

 

گفتم این آدم‌ها خیلی زیادی شبیه هم شده‌اند. اصلا تکراری‌اند. همه مثل هم. می‌گفت اشتباه می‌کنی. این‌ها، یعنی همه آدم‌ها یک جورهایی شبیه هم‌اند و یک جورهایی هم فرق دارند. بله فرق دارند. اصولا لوله و چرخ دنده هم با هم فرق دارند اما وقتی درون اجزای یک ماشین قرار گرفتند، نتیجه بودنشان حرکت آن ماشین در یک جهت مشخص است. پس نتیجه بودنشان با هم فرق ندارد. حالا هرچقدر هم شبیه هم نباشند. من دنبال این فرق‌ها نیستم و همین است که پیدا نمی‌کنم. همین است که می‌گویم آدم‌ها هم فله‌ای تولید می‌شوند. سری ساز بازار مشترک! تقلبی با برچسب اصل. تفاوشت را با اصل نمی‌شود تشخیص داد. اما مهم نیست عاقبت خودش را رو می‌کند. چند سالی که گذشت کمی تقلا می‌کند تا شبیه اصل بماند اما ازدواج که کرد، کار که شروع شد، درون چرخه حرکت این ماشین که افتاد، قرچ و قروچش شروع می‌شود و داد می‌زند که تقلبی است. مثل بقیه. کپی است! کپی! حالا کپی از چه چیزی؟ چه کسی؟ این هم جای بحث دارد که جایش را برای بعد خالی می‌گذارم.

 

می‌گفت کشف کن، شهود کن، ببین، بسنج، بپذیر، رد کن اما من آن راهزن بیابانی را که وقتی فقط چند آیه از قرآن را می‌شنود انسانی می‌شود سراسر فریاد، یعنی فقط بیدار می‌شود، همانی که نه تحصیل کرده و نه کشف و شهود را می‌شناسد، حقیقت را یک کلام وجدان می‌کند و یک شبه سراسر فریاد می‌شود الگوی خودم کرده‌ام. آن عزیز پیامبر را. همان ابوذری که شب مخفیانه می‌رود پیش پیامبر و صبح با حلقومی پر از فریاد می‌رود سراغ اشراف مکه و آنقدر کتک می‌خورد تا از حال می‌رود. رهبرش کیست؟ یک چوپان بیابان گرد. همراهش کیست؟ یک کودک 10 – 11 ساله که نامش علی است. تمام آنچه هم می‌داند چند آیه از قرآن است. چطور می‌شود این آیه‌ها را خواند، خلافش را دید و ساکت بود؟ او با چند آیه و کتک و فریاد انسان می‌شود و امروزی‌ها با گل و بلبل و هزارتا کتاب و عرفان و کشف و شهود و اشراق و مولانا و عطار و حافظ و سعدی و شصت سال دور دنیا گشتن و استدلال و استنباط و منطق و فلسفه‌های عجیب و غریب و فیه ما فیه و اسرارالتوحید و مرصاد العباد و غیره و غیره طی طریق عرفان از مرحله غوره به مویز می‌کنند! یعنی کامل می‌شوند. ضرب المثل قشنگی است. انسان نمی‌شوی مویز می‌شوی. آن وقت حسابی شیرین که بودی عمرت تمام می‌شود. یعنی راحت می‌شود تو را خورد. آن‌هایی که تحمل ترشی غوره را ندارند و فریادت را با کتک جواب می‌دهند، پرورشت می‌دهند تا شیرین شوی. مویز شوی. آن وقت مزمزه‌ات می‌کنند و اگر به مزاجشان سازگار بودی سیل تحسین و به‌به و آفرین و پشت تریبون و تلویزیون و آخرش هم یک مراسم تدفین باشکوه و سالی هم یک بار یادبود! نه عزیزم، من گرسنه در بیابان انسان بمیرم بهتر از این با دبدبه و کبکبه مویز مردن است. همه نشسته‌ایم که شاید دستی از غیب برون آید و کاری بکند! اما آن دست آمد و رفت و ما ندیدیم و مثل یهود که هنوز منتظر مسیح است، قرآن را ول کرده‌ایم و منتظر منجی هستیم. کجا بیاید آن منجی در میان قومی که قرآنش را فراموش کرده است؟

 

اما ناگفته هم نماند که حرف‌هایش جالب بود. من دور و برم آدم زیاد هست. از پیرمرد شصت هفتاد ساله تا جوان 17 – 18 ساله. سالم و ورزشکار یا معتاد وعملی. با ایمان و بی‌ایمان. همه جوره می‌شناسم. این حرف‌هایی را که این دوست عزیزم می‌گفت به اندازه تعداد آدم‌های دور و برم شنیده‌ام. چقدر این آدم‌ها باهم فرق دارند!!! البته بعضی‌هایش را قبول دارم. این که خامم، خیلی کوچکم یا معلوماتم کم است. این‌ها قبول اما فرصت از تمام این‌ها کمتر است و این مسیر هم قبل از هر چیز انسان می‌خواهد نه عالم. انسان بودن و عالم بودن دو چیز متفاوتند. من از جایگاه عالم حرف نمی‌زنم که او جایگاهش آنقدر بلند است که یک عمر باید مثل ابوذر انسان بود تا در نهایت مثل ابوذر عالم شد. اما انسان بودن مال چوپان هم هست و من از جایگاه همان چوپان حرف می‌زنم. با خامی هم می‌شود. و این همان نیاز امروز است که من حس می‌کنم. مدرسه و دانشگاه و مکتب و عرفان و فلسفه و هزاران هزار چیز دیگر مردم را ول کرده‌اند و فقط عالم را می‌بینند. این را القا می‌کنند که همه باید عالم باشند و انسان بودن دارد فراموش می‌شود. این تمام درد و فریاد من است که نمی‌توانم در برابرش سکوت کنم. این انسان بودن است که یک چوپان را پیامبر می‌کند نه عالم بودن که او هیچ چیز نمی‌داند جز شرم و حیا و امانتداری و راستگویی و انسانیت. نه کشف و شهود می‌شناسد و نه فلسفه و عرفان. مردم هم به این چیزها نیاز ندارند. زندگی می‌خواهند. و این انسان بودن است که علی را در 9 سالگی علی می‌کند و بعد از سال‌ها شاگردی پیامبری که بعد از سال‌ها انسان بودن عالم شده است، او هم عالم می‌شود. این انسان بودن است که ابوذر را به باد کتک می‌دهد، سمیه و یاسر را در زیر شکنجه صبور می‌کند و بلال را محبوب پیامبر می‌سازد و من به دنبال این انسان بودن می‌گردم.
 :: خلیفه خدا :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 10:54 قبل از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 8 اردیبهشت1386موضوع: اجتماعی

و چقدر مشرکند آن‌هایی که خدا را می‌پرستند و روزگار را و سرنوشت را و تقدیر را و شانس را به خاطر تلخی‌ها لعن می‌کنند. همین است که با اطمینان می‌گوید "وخدا را آن طور که شایسته شناختن بود نشناختند". چقدر تلخ است این نشناختن‌ها. چه دردآور است این دوستی‌ها و این پرستش‌ها. همین است که می‌گویم عشق بدون شناخت شرک است، کفر است. حالا می‌خواهد عشق علی باشد، عشق حسین باشد یا حتی عشق به خدا باشد. فرقی نمی‌کند، کفر است. وقتی خدا را به خاطر خدا بودنش و به خاطر شناختی که از او داری نمی‌پرستی و نمی‌دانی چه کسی را می‌پرستی و دوست داری، یعنی هر کسی هم به جای او بود دوستش داشتی. یعنی این خداییت خدا نیست که موجب محبت است، شیرینی روزگار و بهشت و حور و پری را می‌پرستی. این همان نان به نرخ روز خوردن است.

 

روزی آن‌ها اعتراض کردند که خداوندا ما که تو را می‌پرستیم پس این انسان را برای چه خلق می‌کنی؟ اصلا چرا خلیفه خدا؟ این لقب و اسم و تعارف نیست. خدا با کسی شوخی و تعارف ندارد. بعد بنازم به این جوابی که خدا به آن فرشته‌ها می‌دهد. خوب توجه کنید کیف دارد شنیدن این جمله. می‌گوید "خدا اسماء را به انسان آموخت و بعد حقیقت آن‌ها را به فرشته‌ها عرضه کرد و فرمود اگر راست می‌گویید اسماء اینان را بگویید" بعد که آن‌ها حسابی کم آوردند به انسان می‌گوید حالا آنچه را که نمی‌دانستند به آن‌ها بیاموز. اما این اصل ماجرا نبود. هنوز جای کیف دارش مانده. تا اینجا نمی‌گوید این اسماء که گفت چه چیزی هستند. بعد می‌آید تا آنجایی که دارد انسان را از بهشت به زمین تبعید می‌کند و می‌گوید "انسان از پروردگارش کلماتی آموخت که موجب پذیرش توبه او شد که خداوند توبه پذیر و مهربان است". این همان جای ظریف کار است. دارد فریاد می‌زند که ای فرشته‌ها شما خدا را می‌پرستید اما نمی‌شناسید. آن اسماء که می‌گوید اسماء خداست. صفات خداست. ذات خداست و وقتی می‌گوید انسان آن‌ها را می‌داند یعنی این انسان خدا را می‌شناسد. همین شناختن است که موجب پذیرش توبه‌اش می‌شود وقتی می‌گوید خداوند توبه پذیر و مهربان است. همین شناختن است که تفاوت انسان و فرشته‌هاست. همین است که پرستش و ستایش فرشته‌ها به این اندازه برای خدا نمی‌ارزد. همین است که انسان خلیفه خداست. چرا؟ چون او می‌شناسد. او می‌داند که خلیفه خدا بودن، خداگونه بودن و خدا بودن یعنی چه. پس می‌تواند جانشین خوبی باشد. حالا چه دردناک است که نشناسیم و بپرستیم. چه نیشخند تلخی است که به خدا می‌زنیم. چه بهانه‌ای به دست آن فرشته‌ها می‌دهیم تا خدا را ملامت کنند که چه شد؟ کجا رفت آن‌همه ادعا که این‌ها می‌شناسند و شما نمی‌شناسید؟ این است که خدا هم از دوست خنجر می‌خورد. درست همانطور که علی در نهروان از دوست بیشتر از دشمن خنجر خورد خدا هم می‌خورد. همین است که دوست بی‌شعور از هزار دشمن هم بدتر است.
© Copyright All Rights Reserved For Sasan Yavari