تبليغاتX
یاهوما
پس با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-5) و با هر سختی البته آسانی هست (الشرح-6)
So, verily, with every difficulty, there is relief (Ash-Sharh-5) Verily, with every difficulty there is relief (Ash-Sharh-6)
 :: افسوس :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:43 بعد از ظهرتاریخ ارسال: سه شنبه 3 آذر1388موضوع: اجتماعی
نمی‌دانم از بس فقیر شده‌ایم به گدایی روی آوردیم یا از بس گدا صفت بودیم فقیر شدیم؟ از بس گدایی کردیم عزت نفسمان را به باد دادیم یا از بس بی‌عزت بودیم گدا شدیم؟ نمی‌دانم از بس بی‌عزتیم وحشی صفت شده‌ایم یا از بس وحشی‌گری‌ها را دیدیم عزتمان را فراموش کردیم؟ در عجبم از مردمی که چشم امیدشان را از رحمت خدا به دستان بندگان خدا بسته‌اند.

نمایشگاه بین‌المللی (تلکام):
آقا به منم بده...
منم می‌خوااااااام...
آآآآآآآییییییییی به منم جاسویچی بدییییییییید.......
آقا یوااااااااااااش آقایون اون طرف این قسمت مال خانومااااااس..........

مترو تهران – کرج (صادقیه):
یوااااااااااش (سانسور)
له شدددددددددددممممم (سانسور) یواااااش
هل ندهههههههههههه آآآآآآآیییییی دست بچم له شد
واسه خنده هل بدیییییییییید!!!!
آهاااااای (سانسور) هل ندهههههههههه

مردم ایران امروز، همان مردم ایران زمین، همان آریایی‌های باعزت و همان مسلمانان با غیرت نیستند. باید ترسید از آن روزی که گدایی و درندگی، شغل اصلیِ خیلِ فقیرِ این مردم و شاید خود ما باشد...

 :: ... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 7:28 بعد از ظهرتاریخ ارسال: چهارشنبه 9 بهمن1387موضوع: درد دل
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد
آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست
از آتش سودای تو و خار جفایت
آن کیست که با داغ نو و ، ریش کهن نیست
بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست
اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست
در حشر چو بینند بدانند که وحشیست
آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

                                                            - وحشی بافقی -
 :: گاهی اوقات... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 10:25 قبل از ظهرتاریخ ارسال: یکشنبه 17 آذر1387موضوع: درد دل
گاهی اوقات چیزهایی هستند که می‌دانیم اما دوست نداریم باور کنیم و درست آن زمانی که اتفاق بیافتند آرزو می‌کنیم که ای کاش باورشان کرده بودیم...
 :: ... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 10:23 قبل از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 2 آذر1387موضوع: درد دل
چیزی برای نوشتن نیست جز دلتنگی...
 :: تناوب :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 10:50 قبل از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 30 شهریور1387موضوع: درد دل

این روزها هوا هم رنگ دیگری دارد، از آن رنگ‌های خوبی که فقط بوی بهار را به خاطر می‌آورند. سختی‌ها گذشتند و آسانی‌ها رسیدند اما می‌دانم باز هم سختی تازه‌تری از راه خواهد رسید. تناوبی نه‌چندان بی‌انتها!

 

راستی دلم برای دوستی‌ها هم تنگ شده است! شاید این عطر بهار، رنگ دوستی‌ها را هم تازه تر کند و یا شایدهم فقط قابل تحمل‌تر! اما هر چه که هست، می‌دانم مقداری از این شراب، در میان این هیاهو از کوزه سرریز کرده است و مقداری هم گندیده که باید سریع‌تر دور ریخته شود تا مبادا باقی خمره‌را به منجلاب بکشاند! وبعد، مابقی را نگه خواهم داشت تا کهنه‌تر شود و بازهم، قسمتی سرریز و قسمتی دورریز و بخشی ماندگار. تناوبی نه‌چندان بی‌انتها!

 

وچقدر این تناوب‌ها پرمفهومند...

 :: یک دسته از آدم‌ها... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 11:47 قبل از ظهرتاریخ ارسال: دوشنبه 21 مرداد1387موضوع: درد دل
یک دسته از آدم‌ها آن‌هایی هستند که مانند بعضی از اتومبیل‌های قدیمی محدودیت سرعت دارند. البته روی سرعت‌سنجشان مثلا نوشته شده 200 اما هرقدر که پدال گاز را فشار بدهی بیشتر از 100 کیلومتر در ساعت کشش ندارند و حداکثر سرعت نوشته شده روی سرعت‌سنجشان فقط برای دلخوشی اطرافیان است. این جور آدم‌ها تا وقتی که سرعتشان را آزمایش نکرده‌ای، درست مانند عروسک پشت ویترین، کاملا پر زرق‌وبرق به نظر می‌رسند و گاهی بسیار جلب توجه می‌کنند اما به محض آزمایش و به قولی فشار دادن پدال گاز، خودشان را رو می‌کنند و پیچ و مهره‌شان وا می‌رود. اینجاست که ادب توخالی پشت ویترینی، فرهنگ بی‌محتوای پشت ویترینی، درک و فهم پشت ویترینی و اصولا تمام زرق‌وبرق‌های پشت ویترینی‌شان ناگهان ناپدید می‌شود! و درست در همین لحظه است که با موجود دیگری روبرو می‌شوید که گویا قبلا وجود نداشته است، اما خوب، به سادگی می‌توان فهمید که فقط چشمان شما توانایی دیدنشان را نداشته است!
 :: یاد آن روزها به خیر... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 1:23 بعد از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 8 تیر1387موضوع: درد دل

قلم با من قهر است، من با او. چند وقتی است صورتش را از من پوشانده است، من هم به اعتراض نگاهش نمی‌کنم. درست مثل قهر آدم‌هایی که سال‌ها با هم سر و سری داشته‌اند و حالا با هم قهر کرده‌اند. از آن قهرهایی که دل آدم را بد جوری به درد می‌آورد. زیرچشمی که نگاهش می‌کنم متوجه سنگینی نگاهم می‌شود. سرش را بالا نمی‌آورد اما از شرم صورتش سرخ می‌شود. خوب است که نگاهم نمی‌کند، آخر من هم شرمنده نگاهش می‌شوم. بین خودمان باشد، دلم بد جوری برایش تنگ شده.

این روزها دلم گرفته اما، ... نه مثل قبل. این غصه نیست، درد است!

 

آه...

یاد آن روزها به خیر...

 :: ... :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 5:11 بعد از ظهرتاریخ ارسال: دوشنبه 19 فروردین1387موضوع: درد دل
چقدر سخت است
عقیده به عقیده
فکر به فکر
جمله به جمله
کلمه به کلمه
حرف به حرف
لحظه به لحظه
قدم به قدم
نفس به نفس
دم به دم
بازدم به بازدم
نزدیک شدن به غربت

تنهایی
 :: دل تنبور :: 
نویسنده: سمنزمان ارسال: 9:9 قبل از ظهرتاریخ ارسال: شنبه 4 اسفند1386موضوع: درد دل

چقدر این روزها زخمه دل تنبور را می‌آزارد. پیشترها شب زمان خلوت آدم‌ها بود. دور هم بودن‌ها٬ حرف زدن‌ها٬ در غم و شادی هم شریک بودن‌ها٬ شب شعرها و... گاهی هم زمان تفکر و عبادت و کتاب و...

شب زمان آرامش و سکوت و روح بود. انگار تمام دنیایی‌ها می‌رفتند و آدم‌ها یاد خودشان می‌افتادند.

چقدر این روزها دلم برای سکوت شب تنگ شده است. برای تنهایی شب٬ آرامش شب و تمام خودم. برای آسمان پر از ستاره بابل و حرف‌های آرام مهدی و شیطنت‌های مسعود. آن حرف زدن‌های آخر شب زیر سقف آسمان.

 

و چقدر تمام این شب‌ها پر از مزاحمت است. تمام دنیای شب شده است جعبه‌ای پر از رنگ و خالی از روح. پر سر و صدا و ریاکار و مردم‌فریب. آنقدر به آن زل می‌زنند تا خواب امانشان را ببرد. آنقدر به آن زل می‌زنند تا عاقبت٬ آن‌هایی که کارشان شستن مغز مغز آدم‌ها است در کارشان بدون نقص موفق می‌شوند و مغز مغز آدم‌ها شسته می‌شود! همین است که این روزها مغز آدم‌ها خیلی شسته و رفته است. آنقدر تمیز است که بیشتر آدم‌ها وسواس نشان می‌دهند و هیچ فکری را به درونش راه نمی‌دهند که مبادا با پاهای خاکی خودش زمین مغزشان را کثیف کند. چقدر این جور تمیزی کثیف است! کله‌ها کمی خاکمال شدن نیاز دارند تا از این تمیزی دربیایند و یادشان بیافتد که از جنس خاکند.

 

آری دنیا زندان است. مومن و غیر مومن ندارد. فقط تفاوتش فرق بین برده‌ای است که برده‌گی‌اش را می‌داند با آن برده‌ای که نمی‌داند. یا شاید آن برده‌ای که می‌داند و می‌پزیرد و لذت می‌برد و آن برده‌ای که می‌داند و نمی‌پذیرد و فریاد می‌کند.

 

راه بس دور است

و شاید صبر ما کوتاه

نگاهش می‌کنم آرام

و او هم غرق در انبوه این ویرانه تاریک

همچون من

قدم در راه بی‌پایان

و چشمانش بر آن سوسوی نامفهوم تنها روزن امید

از سیمای رنگین ستاره

یا فقط یک کرم شب‌تاب به دنبال خیال خویش آواره

هزاران مرده در راهند

صدایم را نمی‌خواهند

سکوتم را٬ نگاهم را

تمام بودنم٬ اندیشه‌ام را ماندنم را

رفتنم را هم نمی‌خواهند

سکوتی سرد بر ویرانه‌ای تاریک

اینجا سایه مرگ است
© Copyright All Rights Reserved For Sasan Yavari