|
چقدر این روزها زخمه
دل تنبور را میآزارد. پیشترها شب زمان خلوت آدمها بود. دور هم بودنها٬ حرف زدنها٬
در غم و شادی هم شریک بودنها٬ شب شعرها و... گاهی هم زمان تفکر و عبادت و کتاب
و...
شب زمان آرامش و سکوت
و روح بود. انگار تمام دنیاییها میرفتند و آدمها یاد خودشان میافتادند.
چقدر این روزها دلم
برای سکوت شب تنگ شده است. برای تنهایی شب٬ آرامش شب و تمام خودم. برای آسمان پر
از ستاره بابل و حرفهای آرام مهدی و شیطنتهای مسعود. آن حرف زدنهای آخر شب زیر
سقف آسمان.
و چقدر تمام این شبها
پر از مزاحمت است. تمام دنیای شب شده است جعبهای پر از رنگ و خالی از روح. پر سر
و صدا و ریاکار و مردمفریب. آنقدر به آن زل میزنند تا خواب امانشان را ببرد.
آنقدر به آن زل میزنند تا عاقبت٬ آنهایی که کارشان شستن مغز مغز آدمها است در
کارشان بدون نقص موفق میشوند و مغز مغز آدمها شسته میشود! همین است که این
روزها مغز آدمها خیلی شسته و رفته است. آنقدر تمیز است که بیشتر آدمها وسواس
نشان میدهند و هیچ فکری را به درونش راه نمیدهند که مبادا با پاهای خاکی خودش
زمین مغزشان را کثیف کند. چقدر این جور تمیزی کثیف است! کلهها کمی خاکمال شدن
نیاز دارند تا از این تمیزی دربیایند و یادشان بیافتد که از جنس خاکند.
آری دنیا زندان است.
مومن و غیر مومن ندارد. فقط تفاوتش فرق بین بردهای است که بردهگیاش را میداند
با آن بردهای که نمیداند. یا شاید آن بردهای که میداند و میپزیرد و لذت میبرد
و آن بردهای که میداند و نمیپذیرد و فریاد میکند.
راه بس دور است
و شاید صبر ما کوتاه
نگاهش میکنم آرام
و او هم غرق در انبوه
این ویرانه تاریک
همچون من
قدم در راه بیپایان
و چشمانش بر آن سوسوی
نامفهوم تنها روزن امید
از سیمای رنگین ستاره
یا فقط یک کرم شبتاب
به دنبال خیال خویش آواره
هزاران مرده در راهند
صدایم را نمیخواهند
سکوتم را٬ نگاهم را
تمام بودنم٬ اندیشهام
را ماندنم را
رفتنم را هم نمیخواهند
سکوتی سرد بر ویرانهای
تاریک
اینجا سایه مرگ است
|